سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۵

Scent of a volume


Wavelengths of light are perceived as color, and frequencies of sound are perceived as pitch; however, it is not known what properties of a molecule are perceived as smell. In this study, we are the first to show that the molecular volume of an odorant is an important factor in the fruit fly ( Drosophila ).  Odorant molecular volume affects two dimensions of smell: intensity (weak or strong) and quality (sweet, floral, fruity, and similar factors). Molecular volume might explain the #scent differences between methanol and butanol, which are two similar molecules of different sizes.  Methanol smells pungent, whereas the scent of butanol is similar to wine with a slight banana-like aroma.

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۴

کسی رأی داده نشده را نمی‌شمرد

من جمعه می‌روم و به تمام این فهرست ۳۰+۱۶ رأی می‌دهم. بعدش هم یک مقدار قابل توجه تخمه و ذرت بوداده می‌خرم و پای رادیو، تلوزیون، اینترنت می‌نشینم و از اینکه کی انتخاب نشده و یا رأیش از آرای باطله کمتر شده لذت می‌برم!

دوشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۳

مورچه

یک چشمت را باز می‌کنی، روی دیوار کنار تخت، یک مورچه می‌بینی. خیلی آرام زیر انگشت شستت لهش می‌کنی، پهلو به پهلو می‌شوی، لحاف را تا زیر چانه‌ات بالا می‌کشی، چشمانت را می‌بندی و می‌خوابی. دوباره که بیدار می‌شوی، اصلا یادت نمی‌آید، که مورچه‌ای بود و تو لهش کردی.

یک چشمت را باز می‌کنی، روی دیوار کنار تخت، مورچه‌ها را می‌بینی که در یک خط رژه می‌روند، آن یکی چشمت هم باز می‌شود، خط مورچه‌ها را تا سقف دنبال می‌‌کنی، از جایت می‌پری، سقف اتاق پوشیده از مورچه است، یک مورچه روی پیشانی‌ات می‌افتد، محکم به پیشانیت می‌کوبی، آنقدر محکم که خودت به خودت باید دیه بدهی، پیشانیت را می‌مالی، لای انگشتانت را نگاه می‌کنی، یک گولهٔ سیاه می‌بینی.  از اتاق بیرون می‌روی، مورچه‌ها سقف همه خانه را پوشانده‌اند. قوطی پیف‌پاف را برمی‌داری، به سمت سقف فشارش می‌دهی، پنج ثانیه‌ای پیس می‌کند و تمام می‌شود. بدو بدو از بقالی سر کوچه یک جین پیف‌پاف می‌خری و نفس زنان قوطی بعد از قوطی روی سقف خالی می‌کنی. باران مورچه می‌بارد، تنت می‌خارد، فکر می‌کنی مورچه است، قوطی را زمین می‌اندازی، آستینت را بالا می‌زنی، یکی دو تا مورچه روی دستت گیج گیج می‌زنند، دستت را تکان می‌دهی تا بیافتند. دستت هنوز می‌خارد، می‌خارانی، رد ناخن‌هایت قرمز می‌شود، اما باز هم ادامه می‌دهی، نفست بالا نمی‌آید، سرت گیج می‌رود، پنجره را باز می‌کنی، می‌خواهی بالا بیاوری، سرت را از پنجره بیرون می‌آوری، برایت اصلاً مهم نیست که اسید معده‌ات روی سر کچل کدام بدبختی خالی می‌کنی. بالا می‌آوری، اما حالت بهتر نمی‌شود، چشمانت سیاهی می‌رود، سرت کیج می‌رود، تشنج می‌گیری، تعادلت بهم می‌خورد، یک و دو دهم ثانیه بعد، روی اسید معده‌ات ولو شده‌ای، اما خودت چیزی حس نمی‌‌کنی. چشم که باز می‌کنی، پایت را می‌بینی که در گچ است. می‌خواهی سرت را بخارانی، دستت تکان نمی‌خورد، آن هم در گچ است.

چشمانت را باز می‌کنی، سقف پر از مورچه است، از خواب می‌پری، سفیدی سقف را که می‌بینی آرام می‌شوی، چشمانت را می‌بندی، اما خوابت نمی‌برد، روی تختت می‌شینی، لیوان آبت خالی است، برگه لولازپامت هم. خودت را روی صندلی چرخداردت پرت می‌کنی، تق، قوطی پیف‌پاف از بالاسری تختت می‌افتد.

پنجشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۳

حقوق غیر مسلّم


  • با الکل سفید می‌توانید میکروب‌ها ویروس‌ها را بکشید،‌ یا بخوریدش و مست کنید. در ایران داروخانه‌ها الکل سفید نمی‌فروشند.
  • با فیس بوک می‌توانید سراغ دوستان و آشنایا را بگیرید، یا برنامه آب بازی ترتیب دهید. در ایران فیس بوک فیلتر است.
  • با گیرنده ماهواره می‌توانید برنامه آشپزی تماشا کنید،‌ یا سیمای آزادی و پورن ببینید، در ایران داشتن ماهواره غیر قانونی است.
  • با یوتیوب می‌توانید فیلمهای آموزشی ببینید، یا کلیپ‌های موسیقی مستحجن تماشا کنید،‌ در ایران یوتیوب فیلتر است. 
  • با توییتر می‌توانید فک و فامیل را از حال و احوالتان با خبر کنید، یا اغتشاش به راه بیاندازید. در ایران توییتر فیلتر است.
  • با انرژی هسته‌ای می‌توانید چراغ خانه‌تان را روشن کنید،‌ یا بمب بسازید و همسایه‌تان را خانه خراب کنید. در ایران انرژی هسته‌ای یک حق مسلم است.

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۹۲

آب مسموم

امروز رفتم سد کرج،  ۴۹ گرم سیانور سدیم رو که لای چند برگ دستمال کاغذی پیچده بودم رو  پرت کردم توی دریاچه. خیلی حال داد!
تا حالا باید حل شده باشه. نگران نباشید، طوری نمیشه، مقدارش خیلی کمه، حتی مزه‌اش رو هم حس نمی‌کنید. می‌خواهم از این به بعد هر هفته همین کار رو بکنم. خیلی حال میده! آدم قشنگ تخلیه می‌شه!

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۲

نرمش قهرمانانه


روحانی و هیأت همراه توی راهرو می‌روند، یک دفعه اوباما و هیأت همراه جلوش سبز می‌شوند، روحانی خیلی خونسرد میره جلوی اوباما می‌ایسته، سر تا پاش رو یک نگاه می‌کنه، صاف خیره میشه تو چشمهاش، شاطاراق! یکی می‌خوابونه زیر گوش اوباما. به این می‌گن حماقت شجاعانه.

روحانی ظریف رو می‌فرسته  که داخل راهرو رو چک کنه یک وقت اوباما موباما اون طرفها نباشند. به این می‌گن درایت بزدلانه.

روحانی و هیأت همراه توی راهرو می‌روند، یک دفعه اوباما و هیأت همراه جلوش سبز می‌شوند، روحانی خیلی خونسر میره جلوی اوباما می‌ایسته، یک نیشخندی میزنه، بعد دستش رو دراز می‌کنه، اوباما دستش رو دراز می‌کنه، روحانی دستش رو پس می‌کشه، قاه قاه می‌خنده، راهش رو می‌کشه میره.  به این می‌گن ملاحت رندانه.

روحانی و هیأت همراه توی راهرو می‌روند، یک دفعه اوباما و هیأت همراه جلوش سبز می‌شوند، روحانی خیلی خونسرد میره جلوی اوباما می‌ایسته، صاف خیره میشه تو چشمهاش، یک لبخند می‌زنه، بعد دستش رو دراز می‌کنه، اوباما هم دستش رو دراز می‌کنه، روحانی دست اوباما رو می‌گیره، به گرمی و پهلوونی فشار میده، همچین که اوباما می‌خواد بگه آخ، دستش رو شل می‌کنه، یک دونه می‌زنه به شونه اش و می‌گه «عزت زیاد». به این می‌گن نرمش قهرمانانه.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۲

خط‌های بنفش

مثل همه روزهای دیگه، بیدار که شدی، میری دست و روت رو می‌شوری، توی آینه یک نگاه به خودت می‌اندازی، اما نه، امروز با روزهای دیگه یک کم فرق داره، انگشتهات رو می‌اندازی لای موهات، شخمشون می‌زنی، سفیدهاش میان رو، چپ، راست، موهات رو به حال خودشون ول می‌کنی، دهنت رو باز می‌کنی،‌ یک دو سه چهار پنج، حالا بالا، شیش هفت هشت .. نه، با اونی که قراره فردا به این نقره‌ای ها اضافه بشه، ده. کنار زانوت، زیر پوستت قلقلک میاد، انگار که می‌گه اینقدر به ظاهر نپرداز، یک کم هم به من توجه کن، منم که هر روز اون شکم گنده‌ات رو این ور و اون ور می‌کشم، حالم خوب نیست، می‌شینی لبه وان، پاچه‌ات رو بالا می‌زنی، تا بالای زانو، پات رو میاری بالا و می‌اندازی روی اون یکی، خم می‌شی، با دقت نگاه می‌کنی، چندتا خط بنفش هستند، با انگشت فشارشون می‌دی،‌ کم رنگ می‌شن، محکم‌تر، محو می‌شن، انگشتت رو بر می‌داری، دوباره بر می‌گردن سر جاشون، دیگه جزئی از تو شدند، قراره دیگه همراهت باشند. بر می‌گردی جلوی آینه، چیزی عوض نشده، باید بری سر کار، لای سیبیلات می‌خاره، می‌خارونیش، دستت قرمز میشه، تو کاسه رو شویی رو نگاه می کنی، دوتا قطره قرمز روی سفیدی کاسه پخش و پلا شدند،‌ سه تا، چهار تا، پنج تا، شیش تا، هفت تا، هشت تا، نه تا، ده‌ تا، یازده تا، دوازده تا، سیزده تا ...

خط‌های بنفش

مثل همه روزهای دیگه، بیدار که شدی، میری دست و روت رو می‌شوری، توی آینه یک نگاه به خودت می‌اندازی، اما نه، امروز با روزهای دیگه یک کم فرق داره، انگشتهات رو می‌اندازی لای موهات، شخمشون می‌زنی، سفیدهاش میان رو، چپ، راست، موهات رو به حال خودشون ول می‌کنی، دهنت رو باز می‌کنی،‌ یک دو سه چهار پنج، حالا بالا، شیش هفت هشت .. نه، با اونی که قراره فردا به این نقره‌ای ها اضافه بشه، ده. کنار زانوت، زیر پوستت قلقلک میاد، انگار که می‌گه اینقدر به ظاهر نپرداز، یک کم هم به من توجه کن، منم که هر روز اون شکم گنده‌ات رو این ور و اون ور می‌کشم، حالم خوب نیست، می‌شینی لبه وان، پاچه‌ات رو بالا می‌زنی، تا بالای زانو، پات رو میاری بالا و می‌اندازی روی اون یکی، خم می‌شی، با دقت نگاه می‌کنی، چندتا خط بنفش هستند، با انگشت فشارشون می‌دی،‌ کم رنگ می‌شن، محکم‌تر، محو می‌شن، انگشتت رو بر می‌داری، دوباره بر می‌گردن سر جاشون، دیگه جزئی از تو شدند، قراره دیگه همراهت باشند. بر می‌گردی جلوی آینه، چیزی عوض نشده، باید بری سر کار، لای سیبیلات می‌خاره، می‌خارونیش، دستت قرمز میشه، تو کاسه رو شویی رو نگاه می کنی، دوتا قطره قرمز روی سفیدی کاسه پخش و پلا شدند،‌ سه تا، چهار تا، پنج تا، شیش تا، هفت تا، هشت تا، نه تا، ده‌ تا، یازده تا، دوازده تا، سیزده تا ...

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۱

عیدی

دوستان و آشنایان توجه کنند که عیدی تنها در ازای ارائه رسید پرداخت خمس -- سهم سادات -- داده می‌شود.