یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

شغلِ من


From facebook's My personality application:
Based solely on your personality trait scores, the closest college majors for your personality (out of 60 majors and "undecided"), ranked from closest to least close, are:

1 Computer Science
2 History
3 Anthropology
4 Physics
5 Engineering
6 Mathematics
7 Information Technology
8 English
9 Photography
10 Graphic Design
....
52 Finance
53 International Business
54 Marketing
55 Public Relations
56 Nursing
57 Social Work
58 Criminal Justice
59 Business Management
60 Special Education
61 Elementary Education


Not bad, I work with CLI, I am a Physicist, I take photos, I like Graphic design and I hate Business Management, Marketing and Finance. But on the other hand, my English sucks!

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

کاش به او مهلت بیشتری می‌داند

پشت میزیش نشسته بود. میزش جلوی دیواری بود که روی آن تصویر دو مرد نقاشی شده بود که شانه به شانه ایستاده بودند. یکی از آن دو شبیه او بودند. بالای نقاشی نوشته شده بود: Salve, lucru. روی میزش، تعدادی پوست روی هم چیده شده بودند. اولی را برداشت. با انگشتش نوشته‌ها و اعداد روی آن را دنبال کرد. تا به اسم آهنگر رسید. چرم را لوله کرد، از اتاق بیرون رفت و وارد حیاط کوچکی شد که چند اتاق دور تا دورش بودند. در وسط حیاط یک حوض کوچک بود. در لبهٔ حوض یک مجسمهٔ خوک قرار داشت که باریکه‌ای آب از دهانش به داخل حوض می‌ریخت. به اتاق کناری رفت. در آنجا هم میزی بود که پشتش مردی، شبیه همانی که در نقاشی روی دیوار بود نشسته بود. پش سر او هم نقشی روی دیوار بود. یک زن، با موهایی سیاه که پیشانیش را پوشانده بودند اما گوشهایش و دو حلقه گوشوارهٔ طلا پیدا بوند.
-رو به مرد گفت:
-تازگیها آهنگر که قسطش رو به تو نداده؟
-نه. اون مشتری تو هست.
-فقط خواستم مطمئن بشم. من می‌رم سراغش.
خیابان با سنگهایی درشت فرش شده بود و به اندازه یک پلهٔ بزرگ پایین‌تر از پیاده‌روها بود. در طرفین خیابان مغازه ها بوند و مردم هم با سایه‌های درازشان از این مغازه به آن مغازه حرکت می‌کردند. از دور صدای کوبیده شدن پتک بر روی آهن می‌آمد. به طرف صدا به راه افتاد. در راه نگاهش به قلهٔ کوهی بود که در امتداد خیابان و در افق قرار داشت.
کمی مانده به آهنگری، در روی خیابان سه تکه سنگ یک خط عابر برجسته درست کرده بودند. هم ارتفاع با پیاده‌روها بوند و فاصله بین هر کدام درست به اندازه یک گام بود که عمداً یا تصادفاً، فرق چندانی نمی‌کند، برابر با فاصلهٔ بین چرخهای یک گاری هم بود. از روی خط عابر برجسته گذشت و به آهنگری رسید. هوای بیرون گرم بود و هوای داخل آهنگری داغ. صدای داخل مغازه آزار دهند بود. صورتش را در هم فروبرد و فریاد زد، آهنگر! آهنگر رویش را برگرداند. صورتش که در برابر آتش سرخ شده بود با دیدن او به یک باره سفید شد.
-شش ماهه که قسطت عقب افتاده.
-یک خورده مهلت بده. این چندماه گذشته کار و کاسبی خوب نبود.
-یعنی الان بهتره؟
-نه. اما قراره بهتر بشه. اگه خدا بخواد، قراره که یک سفارش بزرگ از ارتش بگیرم.
-اگه نگرفتی؟
-می‌گیرم.
-خوب بیا یک کاری بکنیم. من مغازه ات رو عوض طلبت بر می‌دارم. تو هم اون سفارش رو برای من انجام می‌دی.
این را که گفت نیشخندی زد.
-آخه بی مروت، یک خورده دیگه صبر کن. خودت می‌دونی که اون موقع پول رو ازت گرفتم اوضاع خوب بود و فکر می‌کردم می‌تونم پسش بدم.
-خوب، اون موقع اون موقع بود. من پولم رو می‌خواهم. حالا یا با زبون خوش می‌دی. یا ازت شکایت می‌کنم و از اموالت پولم رو بر می‌دارم.
آهنگر ساکت ماند، به او نگاه می‌کرد، به آرامی پتکش از لای انگشتانش لیز خورد و به زمین افتاد. زمین لزید و غرش مهیبی کرد. اما این صدا و لزرش نمی‌توانست از آن پتک باشد. آهنگر همچنان بدون حرکت ایستاده بود. اما او به سرعت از مغازه بیرون آمد. آسمان تاریک شده بود. به قلهٔ کوه نگاه کرد، ستونی از دود از دهانهٔ آن بلند شده بود. همه در حال دویدن بودند. به هم تنه می‌زدند و می‌افتادند. هر کس به دنبال پناهگاهی بود. ذرات خاکستر بر سر و صورتش می‌ریخت. مغازه کنار آهنگری خالی بود. رفت و در گوشه‌ای چمباتمه زد و صورتش با دستانش پوشاند.

پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷

قدم رنجه

امروز صبح رییس محترم مجلس شورای اسلامی قدم رنجه نمودند و تا حیاط پشتی ما تشریف آورند. به صرف چایی دعوتشان می‌نمودم، اگر بیدار بودم.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

تنها مانده بود که در این دانشگاه به ما بشاشند* و برینند**، که آن هم امروز انجام شد.

* عمل دفع فضولات مایع از بدن.
** عمل دفع فضولات جامد از بدن.

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۷

جواب آرزو

اتاقم عوض شد. هرچند که هنوز هم تنها نیستم، اما پرایوسی بیشتری دارم. که اتفاقاً این تنها نبودن به حفظ هر چه بهتر این پرایوسی کمک هم می‌کنه!

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

درسهایی از انتخابات

کسی نمی‌تونه نقش موئر میشل اوباما رو در انتخاب شدن باراک اوباما انکار کنه. اینم پارامتر مهمی که باید در انتخاب همسر بهش توجه کرد.

دوتا عکس از هفتصدتا

اولین نمایشگاه فروش عکس ایران

مراسم افتتاحیه ساعت هفده روز دوشنبه بیستم آبان ماه سال هزار سیصد و هشتاد و هفت.

بازدید برای عموم، سه شنبه بیست و یکم آبان ماه لغایت یکم آذرماه از ساعت ده تا نوزده.

تهران، میدان فلسطین، خیابان طالقانی، خیابان شهید برادران مظفر، شماره پنجاه وسه، موسسه فرهنگی هنری صبا.

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷

بدون دخالت دست

توی سوپرمارکت وایستادی و داری به اجناس چیده شده توی قفسه نگاه می‌کنی. می‌ری سروقت گرون گرونه، روش نوشته: تهیه شده بدون دخالت دست.

توی سوپرمارکت وایستادی و داری به اجناس چیده شده توی قفسه نگاه می‌کنی. می‌ری سر وقت گرون گرونه، روش نوشته شده:
Tutto a mano

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

"This is the sad tale of the township of Dogville. Dogville was in the Rocky Mountains in the US of A, up here where the road came to its definitive end, near the entrance to the old abandoned silver mine. The residents of Dogville were good honest folks ..."
I feel like being Grace, should I end the movie like her?

یکشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۷

آرزو

ای کاش اتاقم توی دانشگاه اشتراکی نبود،
تا توی اون ده دقیقه‌ای که بین دو کلاس وقت داشتم،
میومدم اتاقم، اتاق خودم، در رو قفل می‌کردم،
روی زمین دراز می‌کشیدم و پاهام رو می‌چسبوندم به سینهٔ دیوار،

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

یکی از سخت‌ترین کارها در ماه رمضون اینه که دم افطار بری دوتا نون بربری داغ بخری و تا خونه حملشون کنی.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

ربنای شجریان

میون همه آوازها و آهنگها، این ربنای شجریان یک چیز دیگه‌ای است. همچین که می‌شنوی یک حس خوبی بهت دست می‌ده. حالا این حس به خاطر خود آهنگه یا به خاطر اینکه یک آدم گشنه شرطی شده با شنیدنش، من نمی‌دوم!

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

یارانه‌ای که من پرداخت می‌کنم

جناب آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد،
ریاست محترم جمهوری،

من به عنوان یک شهروند با حذف یارانه‌ها کاملاً موافقم و اعتقاد دارم که این موضوع در بلند مدت به رشد اقتصادی و حفاظت محیط زیست کمک می‌کند. حتی چشمداشتی هم نسبت به دریافت وجه این یارانه‌ها به صورت نقدی ندارم. تنها یک تقاضا از حضورتان دارم. همانطور که شما یارانه‌های بنزین، آب، برق، نان و غیره را حذف می‌کنید و ما باید این اقلام را به قیمتهای بین‌المللی خریداری کنیم، خواهش می‌کنم که ما را نیز از پرداخت یارانه به دولت معاف کنید و دست مزدمان را به قیمتهای جهانی پرداخت کنید. دست مزد جهانی همکاران من با همین سابقه کار و تحصیلات در حدود دو تا سه میلیون تومان در ماه است. یعنی من در حال حاضر ماهانه مبلغی در حدود یک تا دو میلیون تومان به شما به عنوان یارانه پرداخت می‌کنم که خیلی بیشتر از آنی است که شما خرج من می‌کنید.

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۷

شرطی شدم

یک سفر کاری به کرمان داشتم. در این سفر شرطی شدم. یعنی اینکه هر وقت لهجهٔ کرمانی رو می‌شنوم، منتظرم که عنقریب یک اتفاق بد بیافته، چیزی خراب بشه، چیزی آماده نشده‌باشه و یا کاری انجام نشده باشه.

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

یک بحث کوچک

من توی این وبسایت برای پیدا کردن شباهت آدمها ضریب همبستگی رو حساب می‌کنم. خواهر رو برادرم چندان این روش رو قبول ندارند و اعتقاد دارند که فاصلهٔ برداری عدد معنی‌دار تری است. از اونجایی که به تعداد خوبی متخصص تحلیل داده در میان شما است، به نظر شما کدوم روش برای حساب کردن شباهت مناسب‌تر است؟
صورت مسئله:
دو نفر به یک پرسشنامه پاسخ داده‌اند. پرسشنامه حاوی صد سوال است. جواب هر سوال کاملاً مخالفم، مخالفم، فرقی نمی‌کند، موافقم و کاملاً موافقم است به ترتیب با اعداد یک دو سه چهار پنج بیان می‌شوند. می‌خواهیم شباهت میان این دو دو نفر را پیدا کنیم. فرض کنید جوابهای نفر اول را با a_i , جوابهای نفر دوم را با b_i نشان می‌دهیم.

در روش من ضریب همبستگی را حساب می‌کنیم:
(E(a_i b_i)-E(a_i)E(b_i))/(\sigma_a \sigma_b)

در روش خواهر و برادرم فاصله‌ٔ برداری را حساب می‌کنیم،‌ آنرا تقسیم بر ماکسیمم فاصلهٔ ممکن می‌کنیم و یک را منهای این عدد می‌کنیم:

1-(sqrt(SUM((a_i - b_i)^2)) / sqrt(1600))

به نظر شما کدام روش معنی‌دار تر است؟
من خودم روی هیچکدام تعصبی ندارم. فقط می‌خواهم بدانم که کدامیک برای شما قانع کننده‌تر است. اگر جایگزین بهتری هم سراغ دارید، ما را در جریان بگذارید.
به تعداد بیشتری پسر نیاز است.

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷

یک بسته شکلات

گرمم بود، تنم از عرق نوچ شده بود. باید می‌رفتم دوش می‌گرفتم. ولی فعلاً یک لیوان آب انار خنک بیشتر می‌چسبه. در یخچال رو باز کردم و دنبال قوطی آب انارگشتم. نمی‌دیدمش. اما می‌دونستم که یک قوطی آب انار باز نشده باید یک جایی تو یخچال باشه. یک کم مواد توی یخچال رو جا به جا کردم تا بلکه پیداش بکنم. اما یخچال شلوغ‌تر از اونی بود که بشه چیزی رو توش جابجا کرد. اول باید یک کم یخچال رو خلوت می‌کردم. دست بردم و یک قوطی پنیر رو برداشتم. درش رو باز کردم. باید سفید می‌بود. اما سبز شده بود.. گذاشتمش روی میز. یک قابلمهٔ کوچیک رو برداشتم. دستام رو دورش گرفتم تا کمی خنک شوند. درش رو باز کردم. توش یک گوله برنج ته دیگ شده بود. من که هیچ وقت نمی‌خوردمش، گذاشتمش کنار پنیر. یک بسته نون رو برداشتم. درش رو باز کردم. هنوز بوی الکل نگرفته بود. کپک هم نزده بود. با کمی فاصله از پنیر و قابلمه گذاشتمش روی میز. ظرف عسل رو برداشتم. کی اینو گذاشته تو یخچال؟ گذاشتم روی کابینت کنار یخچال. کره هنوز خوب به نظر می‌رسید، رفت کنار بستهٔ نون. یک پاکت شیر که در باش باز بود، کمی به این ور رو اونور چرخوندمش، هنوز دو روز مونده بود تا تاریخ مصرفش بگذره، رفت کنار نون. یک پاکت شیر دیگه، این یکی تاریخش گذشته بود رفت کنار پنیر و قابلمه. یک دونه سیب سرخ، سالم به نظر می‌رسید، رفت روی بستهٔ نون. آهان! اینم آب انار، برش داشتم. خواستم درش رو باز کنم. اما نه بزار اول کارم رو تموم کنم. گذاشتمش کنار بین قالب کره بستهٔ نون و نگاهم رو دوباره به داخل یخچال برگردوندم. یک قوطی آبی رنگ با نقوش نقره‌ای، درست ته یخچال چسبیده بود به دیوارش، برش داشتم. همین که آوردمش بیرون یک لایه نازک بخار آب روی روکش پلاستیکش نشست. در یخچال رو بستم. از آشپزخونه اومدم بیرون و روی مبل چمباتمه زدم. قوطی شکلات گذاشتم روی زانوهام و چند ثانیه‌ای بهش نگاه کردم. چرخوندمش، تاریخش انقضاش 2007/9 بود.
سرم رو بردم عقب و به مبل تکیه دادم. چشمام رو بستم. سعی کردم قیافه‌اش رو تصور کنم. پوست سفید و صافش، ابروهای خوش فرمش، لبهای سرخش، چشمان ... راستی چشماش قهوه‌ای بود یا عسلی؟ اما هنوز صدای سرما خورده‌اش توی گوشم بود که می‌گفت «بعد از اینکه فکرام رو کردم خودم بهت تلفن می‌کنم». گوش نکردم، بازم هم تلفن کردم، هنوز صداش سرما خورده بود. باز هم همون جواب رو داد. چشمام رو باز کردم. قوطی شکلات رو چرخوندم. دوباره تاریخش رو خوندم. نه خیلی گذشته. بازش کنم یکیش رو بخورم ببینم چی میشه. اما نه. همین رو بهش بدم. می‌خواست قبل از گذشتن تاریخش تلفن بزنه. حالا هم مال اونه، می‌خواد بندازه دور بندازه، می‌خواد بخوره، بخوره. شکلات رو گذاشتم روی عسلی، رفتم روی مبلی که کنار تلفن بود. دفتر چه تلفن رو برداشتم. شماره‌اش رو پیدا کردم. بیق بیق بوق بق بیق ... سریع قطعش کردم. گفته بود که تلفن می‌زنه. من چرا تلفن بزنم؟ گوشی تلفن رو گذاشتم سر جاش. چرا تلفن نزد؟ خوب تلفن می‌زد و می‌گفت نه. شاید روش نمی‌شد بگه نه. خوب بی شعور خودت بفهم که جواب نه است! بلند شدم و شکلات رو برداشتم. رفتم آشپزخونه کنار سطل آشغال. به داخل سطل یک نگاهی انداختم. به اندازهٔ یک قوطی شکلات هنوز جا داشت. اما نه، این شکلات که جایی نمی‌گیره، نگهش دارم. شاید زنگ بزنه. اونوقت این قوطی رو می‌برم می‌دم بهش. شکلات رو گذاشتم روی میز. صندلی رو عقب کشیدم و نشستم. اما اگه می‌خواست زنگ بزنه تا حالا زنگ زده بود. تلفن زنگ زد.
بفرمائید،
سلام،
سلام،
چطوری؟
خوبم. تو چطوری؟
منم خوبم. چند وقته کم پیدایی،
کم پیدائی از شماست،
ما که همیشه سایه‌مون بالاسرتونه.
تا کرم ضد آفتاب هست نیازی به سایه شما نیست. غرض از مزاحمت؟
جمعه می‌یایی بریم کوه؟
نه، حسش نیست.
چرا حسش نیست؟
می‌خوام یک قوطی شکلات بندازم دور.
خوب بنداز دور بعد بیا بریم کوه.
آخه مسئله به این سادگی نیست.
خوب پس بیا بریم کوه این شکلاتت رو هم بیار بخوریم.
اسهال می‌شی.
چرا؟
تاریخ مصرفش گذشته.
خوب پس بندازش دور.
گفتم که به این سادگی نیست.
ببین، تو به شکلاتت برس، من هم میرم یک پایه دیگه پیدا کنم.
خوش بگذره.
خوش که می‌گذره. تو هم ما رو از تصمیمات مهمی که در مورد این شکلات مفلوک می‌گیری با خبر کن.
حتماً.
خدافظ
خدافظ
به آشپز خونه برگشتم. قوطی شکلات رو برداشتم. کاش هوس نکرده بودم یخچال رو تمیز کنم. تازه داشتم فراموشش می‌کردم. برگشتم روی مبل کنار تلفن نشتسم. به تلفن نگاه کردم. گوشی رو برداشتم. دوباره گذاشتم سر جاش. پا شدم رفتم اتاقم. شکلات رو گذاشتم روی میز. کامپیوتر رو روشن کردم. تکیه دادم به صندلی. چشمام رو بستم. دوباره سعی کردم تصورش کنم. چشماش،‌ ابروهاش، روسری آبیش، لبهاش ... شاید این اون نیست. این خیال منه که من فکر می‌کنم اونه. چشمام رو باز کردم. صندلی رو به عقب هل دادم. نیم خیز شدم که پاشم. کامپیوتر روشن شده بود. منصرف شدم. دوبار نشستم. به اینترنت وصل شدم. compose email. آدرسش رو تایپ کردم.
سلام،
خوب حالا چی می‌خوام بهش بگم؟ با لحن اون به خودم گفتم: واقعاً که! یک حرف رو چند بار باید بهت بگم. گفتم که تلفن می‌کنم. اما یک ای میل که اشکال نداشت. این با تلفن فرق می‌کرد.
سلام،
من امروز توی یخچال یک بسته شکلات پیدا کردم که برای تو گرفته بودم. تاریخ مصرفش گذشته. نمی‌دونم باهاش چیکار کنم. بندازمش دور یا بیارم بدم به خودت؟
Discard, are you sure? yes
شکلات رو برداشتم گذاشتم جلوم. باهاش بازی بازی می‌کردم. اصلا یک کار دیگه می‌کنم،
www.blogger.com
پیام جدید، ویرایش HTML،
گرمم بود، تنم از عرق نوچ شده بود. باید می‌رفتم دوش می‌گرفتم. ولی فعلاً یک لیوان آب انار خنک بیشتر می‌چسبه. در یخچال رو باز کردم و دنبال قوطی آب انارگشتم. نمی‌دیدمش. اما می‌دونستم که یک قوطی آب انار باز نشده باید یک جایی تو یخچال باشه. یک کم مواد توی یخچال رو جا به جا کردم تا بلکه پیداش بکنم. اما یخچال شلوغ‌تر از اونی بود که بشه چیزی رو توش جابجا کرد. اول باید یک کم یخچال رو خلوت می‌کردم. دست بردم و یک قوطی پنیر رو برداشتم. درش رو باز کردم. باید سفید می‌بود. اما سبز شده بود....

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

چه انتخاباتی برگزار کند این وزیر کشور جدید

اندر این ماجرای دکتری افتخاری جناب آقای کردان دو حالت وجود دارد:

حالت اول: ایشان خودشان ترتیب این مدرک تقلبی را داده‌اند تا حالش را ببرند. در این حالت ایشان می‌شوند یک انسان متقلب. فقط حیف که این قابلیت ایشان قبل از انتخابات ریاست جمهوری رو شد.

حالت دوم: ایشان انسانی هستند وارسته اما ساده دل که مورد سوء استفاده قرار گرفته‌اند. باز هم حیف که این قابلیت ایشان قبل از انتخابات ریاست جمهوری لو رفت.

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

تبلیغ

مامان: امروز صبح سوری خانم زنگ زد.
دختر: چی می‌گفت؟
- حال تو رو پرسید.
- من موندم این سوری خانم شما کار و زندگی نداره؟
- بده نگران حالته؟
- نگران حال من نیست، سرگرمیش اینه.
- خوب مگه بده، تا سرگرمیه بزار از این سرگرمیها باشه.
- اینکه مردم رو سرکار بزاره؟
- سرکار نمی‌زاره. فقط معرفی می‌کنه.
- خوب مشکل هم همینه. فقط و فقط معرفی می‌کنه.
- مگه چه شون بوده اینهایی که معرفی کرده؟
- هیچی، همشون تازه یک حسن بزرگ هم داشتند.
- داری مسخره می‌کنی؟
- نه، جدی می‌گم.
- چه عجب تو حسن هم تو وجود کسی دیدی!
- دیگه من اینقدرها هم که فکر می‌کنی عیبجو نیستم.
- خوب حالا این حسن چیه؟
- همشون پسر بودند!
- هان؟
- یعنی باز خوبه که اینقدر می‌فهمه که دختر نفرسته خواستگاریم.
- خیلیم خوب می‌فهمه. همه خواستگارهایی که فرستاده یکی از یکی بهتر بودند.
- آره بهتر از اینها پیدا نمیشه تو دنیا. منتهی برای شوهری سوری خانم.
- این چه حرفیه؟ اینها جای پسراشن، شاید هم نوه‌هاش.
- باشه خوب، ولی ایدآل سوری خانم هستند.
- خوب، خوب برای همه خوبه دیگه.
- باشه بابا من تسلیم. اما یک شرط دارم.
- چه شرطی؟
- به پسره بگه اول بره اینجا این تست رو بزنه.
- خوب؟
- پین کدم 3ef2171fead9530813c929bbd51aadd3 رو هم بهش بده.
- خوب؟
- اگه شباهتش با من بیشتر از نیم بود اون وقت پاشن بیان. اینطوری نه وقت من گرفته میشه نه وقت اونها.
- اینهایی که گفتی چی هستند؟
- هیچی بابا، به سوری بگو که بهشون بگه که بیان.

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷

نیمهٔ پر بی برقی

جلوی نونوایی وایستادیم که برم چندتا نون بخرم. صف نداشت. یک عالمه نون روی میز کنار تنور جمع شده بود. نونها کوچیک‌تر و زخیمتر از معمول بودند. شاطر گفتش که برق رفته و خمیر مونده بود. اگه نون رو بازتر و نازکتر می‌کرد پاره می‌شد. با اکراه یک پنج شیش‌تایی برداشتم و به ماشین برگشتم. توی ماشین یک تیکه نون گذاشتم دهنم و یک تیکه هم برادرم برداشت. به هم نگاهی کردیم و من دوباره پیاده شدم. رفتم یک بیست سی‌تا دیگه نون گرفتم. دفعهٔ دیگه خواستم نون بگیرم باید نگاه کنم ببینم کدوم لواشی برقش رفته بوده، برم از همون نون بگیرم.

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

پدرسوخته

خیلی دوست دارم بدونم کدوم پدرسوخته‌ای همسایمونه که برقامون نمیره. هر کی هست خدا عمرش بده!

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

مُچش رو بگیر!

می‌ری بالا سر ماشینت می‌بینی که شیشه‌اش شکسته و دستگاه پخش صدات نیست. نمیشه که برای هر ماشین یک پلیس گذاشت چشمت کور دندت نرم می‌خواستی برش داری تا دزد نبره. اما یک کار هم میشه کرد، میشه یک پلیس بیاد و یک دستگاه پخش گرون قیمت رو به عنوان طعمه بزاره توی ماشین و یک جایی همون دور و برها قایم بشه. بعد که آقا دزده اومد سر وقتش، شیشه رو شکست و دستگاه رو برداشت مچش رو بگیره. این دزده احتمالاً این کار رو قبلاً هم کرده، احتمالاً مال خرهای مربوطه رو هم می‌شناسه.
این دام رو میشه جاهای دیگه هم پهن کرد، مثلاً یک بازرس به شکل و شمایل یک ارباب رجوع پاشه بره یک اداره و یک درخواست عجیب و غریب غیر قانونی بکنه. بعد هم به کارمند پیشنهاد یک رشوهٔ چرب و نرم بده تا کارش رو راه بندازه. کارمند از همه جا بی‌خبر هم رشوه رو قبول می‌کنه و در تله می‌افته.
به نظر شیوهٔ جالبیه در جلوگیری از جرمهایی که به سختی میشه جلوی مجرم رو گرفت. اما من با اینکار یک مشکل کوچیک فلسفی دارم.

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۷

اعجاب راستگرد

حتماً می‌دانید که در کشور ما برای دور زدن در میادین در خلاف جهت عقربه‌های ساعت دور می‌زنند. و این مسئله باعث کاهش آمار تصادفات در ایران شده است.

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷

فیس بوک

بالاخره فیس بوک جاهایی رو هم که ما درس خونده بودیم به لیست شبکه‌هاش اضافه کرد. حالا میشه اجازه‌های افراد شبکهٔ بی‌در و پیکری مثل ایران رو محدود کرد، اما به همکلاسیها اجازه داد که بیشتر فضولی بکنند.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

Where is down town in Tehran?



So you can go there "When you're alone
And life is making you lonely,
You can always go downtown
When you've got worries,
All the noise and the hurry
Seems to help, I know, downtown ..."

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

ارفاق

- استاد، من این ترم درسهای تقارنهای نامتقارن و تحلیلهای بی‌ربط رو افتادم. اگه ممکنه شما کمی در نمرهٔ درس بی‌نظمی‌های منظم من ارفاق کنید.
- ببین، تو اگه هر دو درس تقارنهای نامتقارن و تحلیلهای بی ربط رو بیست هم می‌شدی، این دلیل نمی‌شد که من نمرهٔ اضافه‌تری در درس بی‌نظمی‌های منظم به تو بدهم. حالا چه برسد به اینکه هر دو درس رو هم افتادی.

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

مافیا

به منظور هرچه بومی‌تر کردن بازی هیجان انگیز مافیا، واژه‌های زیر پیشنهاد می‌شوند:

دشمن: مافیا
بسیجی: شهروند
سرباز گمنام آقا: کارآگاه
امدادهای غیبی: دکتر

نقش خدا هم که به اندازهٔ کافی بومی هست. غیر بومیش بوده مودِرِیتور.

یک صفر دو نقطه یک صفر

چشمام رو باز می‌کنم. نوشته یک صفر دو نقطه یک صفر. چشمام رو می‌بندم. چشمام رو دوباره باز می‌کنم. نوشته یک یک دو نقطه یک یک.

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۷

ترینها

مردمان نیجریه، اسرائیل و هند برونگراترینها در دنیا و مردمان ایران و چین درونگراترینها در دنیا هستند.

چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۷

حساسیتهای کوچک

یک سامورایی، واقعی با وجود چشمانی تیزبین، گوشها و دماغی حساس، هیچ حساسیتی از خودش نشون نمیده.

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

دوازده دقیقه

نرم نرم می‌دوید و تنها سایه‌اش بود که درست در زیرِ پاهایش پا به پایش می‌آمد. از خیابان گذشت و بدون اینکه از سرعتش بکاهد از روی جوب پرید و عرض پیاده رو را طی کرد و یک وری از لای موانعی که دمِ در پارک گذاشته بودند تا موتورها وارد نشود گذشت و به دویدنش در زیر سایه‌ٔ درختان پارک ادامه داد. در پارک دیگر تنها نبود. کمی آنطرف‌تر یک مرد با سبیل جو گندمی روی یک زیر انداز که روی چمنها پهن شده بود به پهلو دراز کشیده بود دستش بالشش بود. کنارش زنی با مانتوی سیاهی که تنگ نبود اما تنگ به نظر می‌رسید نشسته بود و مشغول ریختن باقی‌ مانده غذاها داخل یک کیسهٔ پلاستیکی دسته‌دار بود. نه چندان دور از بساطشان، یک پسر و دختر جوان بدمینتون بازی می‌کردند. پسرک با اینکه کوچکتر بود، هر از چندگاهی سعی می‌کرد زورش را به رخ دخترک بکشد و ضربه‌ای محکم به توپ می‌زد و بازی را خراب می‌کرد.
دونده کمی که جلوتر رفت، مجبور شد از سرعتش کم کند. دو طرف سنگفرش را چند خانواده با فرش و پتو حصیر و انواع و اقسام زیر اندازهایشان گرفته بودند و تنها مسیر کوچکی را آزاد گذاشته بودند که آن هم پوشیده از لنگه کفشها بود. روی زیر انداز اولی یک پیرمرد عینکی با یک کلاه ایتالیایی نشسته بود و مشغول خوردن چای بعد از ناهارش بود. اما زنش داشت با زنی از ساکنین زیرانداز بغلی صحبت می‌کرد. مردِ آن بساط داشت پاشنه‌های کفشش را می‌کشید، و دوتا پسر بچه در فضای باقیمانده از سفره و ظرف و ظروف مشغول شطرنج بازی کردن بودند. اما زیر اندازهای روبروی این دوتا هنوز مشغول خوردن بودند.
با قدمهایی که با دقت بر می‌داشت از ما بین زیراندازها و کفشهای پراکنده در بینشان رد شد. به زمین بازی رسید. با اینکه خیلی به آن نزدیک نبود، اما از همان فاصله هم جوشهای کج و کوله و برشهای بی‌دقت لوله‌های فلزی رنگ و رو رفته و زنگ زده وسایل بازی را می‌دید. زمین بازی تقریباً خالی بود و غیر از یک مادر چادری که طفلش را به بالای سرسره برده بود کس دیگری دیده نمی‌شد. از زمین بازی خالی‌تر، جای دو مجسمهٔ برنجی بود. که تنها یک تخیل قوی می‌توانست بگوید که یکی زن است و یکی مرد. به هر حال، چند وقتی بود که دیگر آنجا نبودند.
بعد از جای خالی آن مجسمه‌ها پل کوچکی بود که از روی استخر پارک رد می‌شد. روی پل یک دختر بچه که تازه راه افتاده بود پاهایش را بر زمین می‌کوبید تا جیک جیک کفشهای جغجغه‌ایش به در آیند. بعد از هر چند ضربه، می‌ایستاد و می‌خندید طوری که معلوم می‌شد فقط چهار دندان بیشتر ندارد. با کمی احتیاط از کنار دختر بچه رد شد. در این لحظه به این فکر می‌کرد که اگر کفشهای او نیز صدا می‌دادند چه سر و صدایی به پا می‌شد. احتمالاً دخترک هم در دل آرزو می‌کرد که کاش می‌توانست مثل او بدود تا صدای جیک جیک کفشهایش از این هم بلندتر شوند.
از پل که رد شد، دید که دست پسر بچه‌ای یک میلهٔ درازی است که به سرش یک چای صافکن بسته‌شده است. پسرک گاه به گاه آنرا در استخر فرو می‌کرد تا شاید بتواند بچه غورباقه‌ای شکار کند. پسرک تنها شکارچی نبود. درست در سمت دیگر مسیر کنار استخر، یک پسر و یک دختر در دو منتها الیه یک نیمکت نشسته بودند. هر دو کمی رو به یک دیگر کج شده بودند و از آن فاصله‌ٔ یکی دو متری دل می‌دادند و قلوه می‌گرفتند. دونده خیلی دلش می‌خواست که کمی فال گوش بایستند اما جلوی خودش را گرفت. نمی‌خواست خلوتشان را شلوغ کند و در ضمن می‌بایست می‌دوید.
بعد از استخر دوباره باغچه‌ها با چمنهای کچلشان شروع می‌شدند. روی یکی از این باغچه‌ها چهار مرد نشسته بودند. سه‌تا از آنها داشتند با هم حرف می‌زدند اما یکی توجهش از حرف آنها به دونده جلب شده بود. مردی که نگاه می‌کرد طوری نشسته بود که انگار روی توالت نشسته. دوتا دستش در حالیکه آرنجهایش را راست نگه داشته بود به زانوهایش تکیه داده بود و از انتهای انگشتان دست راستش دود بلند می‌شد. دونده نگاهی به سیگار کرد. مرد هم نگاهی به دونده کرد. انگار که ته دلش می‌گفت «بابا این دیگه کیه سر ظهری تو ظل گرما داره میدوه». بعد هم با لذت آخرین پک عمیق را به سیگارش زد و با یک ضربهٔ انگشت سبابه باقی مانده سیگار را به وسط سنگفرش پارک پرت کرد.
پیشانیش خیس شده بود. آنقدر که دیگر ابروهایش نمی‌توانستند از چشمانش محافظت کنند. آستین پیراهنش را به کمک ابروهایش فرستاد. به تدریج قدمهایش را کند کرد تا اینکه کاملا از حرکت باز ایستاد، خم شد و دستانش را روی زانوهایش گذاشت. نفس نفس می‌زد. به اندازهٔ کافی دویده بود. بعد از اینکه کمی نفس جا آمد، به سمت لوازم ورزشی پارک رفت. روی سکویی که برای دراز نشست گذاشته بوند دراز کشید. اما علاقه‌ای به نشستن نداشت. از همانجا خیره به آسمانی بود که از لای درختان پدیدار گشته بود. صدای گفتگوی چندتا پسر بچه می‌آمد که یکیشان از فرط چاقی به سختی تعادلش را حفظ می‌کرد. داشتند روی موبایلهاشیان چیزهایی به هم نشان می‌داند و از آن فاصله تنها لغات انجل و دیوید کاپرفیلد تشخیص داده می‌شد. اما برایش مهم نبود که چه می‌گویند. همانطور که خیره به آسمان بود، تمام آنچه که در این دوازده دقیقه دیده بود را در ذهنش مرور کرد. بعد از اینکه ذهنش یک دور کامل دوید، دستش را روی قلبش گذاشت. هنوز تند و تند می‌تپید، لبخندی زد، درست مانند آن کودک. انگار که صدای جیک جیک کفشهایش را شنیده باشد.

سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۷

یک دو سه شروع

یک پا جلوتر، یک پا عقب‌تر، آمادهٔ دویدن شدم. یک دو سه، شروع به دویدن کردم، سرعت گرفتم، بیشتر سرعت گرفتم، خیلی بیشتر سرعت گرفتم. رو برویم یک دیوار بتونی بود. اما هیچ چیز نمی‌توانست جلوی من را بگیرد. در حین اینکه با سرعت می‌دویدم، از کمر خم شدم و عضلات گردنم تا می‌توانستم صفت کردم و پلکانم را بر فشردم.
درد می‌کرد. خیلی درد می‌‌کرد. خیلی خیلی درد می‌کرد. نیم خیز از روی زمین بلند شدم. دستی به پیشانیم کشیدم و بعد نگاهی به دستم انداختم. خونی بود. از روی زمین بلند شدم. قدم زنان به نقطهٔ شروع بازگشتم. رو به دیورا ایستادم. یک پا جلوتر، یک پا عقب‌تر، آمادهٔ دویدن شدم. یک دو سه، شروع به دویدن کردم، سرعت گرفتم، بیشتر سرعت گرفتم، خیلی بیشتر سرعت گرفتم. رو برویم یک دیوار بتونی بود. اما هیچ چیز نمی‌توانست جلوی من را بگیرد. در حین اینکه با سرعت می‌دویدم، از کمر خم شدم و عضلات گردنم تا می‌توانستم صفت کردم و پلکانم را بر فشردم.
درد می‌کرد. خیلی درد می‌‌کرد. خیلی خیلی درد می‌کرد. نیم خیز از روی زمین بلند شدم. نیازی نبود دست به روی پیشانیم بکشم. زبانم را بیرون آوردم و لب و لوچه‌ام را تر کردم. مزهٔ خون شوری عرق با هم آمیخته بود. از روی زمین بلند شدم. قدم زنان به نقطهٔ شروع بازگشتم. رو به دیورا ایستادم. یک پا جلوتر، یک پا عقب‌تر، آمادهٔ دویدن شدم. یک دو سه، شروع به دویدن کردم، سرعت گرفتم، بیشتر سرعت گرفتم، خیلی بیشتر سرعت گرفتم. رو برویم یک دیوار بتونی بود. اما هیچ چیز نمی‌توانست جلوی من را بگیرد. در حین اینکه با سرعت می‌دویدم، از کمر خم شدم و عضلات گردنم تا می‌توانستم صفت کردم و پلکانم را بر فشردم.
درد می‌کرد. خیلی درد می‌‌کرد. خیلی خیلی درد می‌کرد. نیم خیز از روی زمین بلند شدم. نتوانستم مدت زیادی به حالت نیم خیز بمانم. دوباره خودم را بر روی زمین رها کردم. کمی گذشت. نه بیشتر از کمی گذشت. شاید هم خیلی گذشت. از روی زمین بلند شدم. کمی سخت بود. اما می‌توانستم خودم را سر پا نگهدارم. سلانه سلانه به سمت نقطهٔ شروع بازگشتم. رو به دیوار کردم. یک پا جلوتر، یک پا عقب‌تر، آمادهٔ دویدن شدم. یک دو سه، شروع به دویدن کردم، سرعت گرفتم اما نشد، بیشتر تلاش کردم که سرعت بگیرم، باز هم نشد. رو برویم یک دیوار بتونی بود که اینبار حرکت می‌کرد. کمی به راست، کمی به چپ. شاید هم من حرکت می‌کردم، کمی به چپ، کمی به راست. اما هیچ چیز نمی‌توانست جلوی من را بگیرد. در حین اینکه با سرعت می‌دویدم، از کمر خم شدم و عضلات گردنم تا می‌توانستم صفت کردم و پلکانم را بر فشردم. دیگر درد نمی‌کرد. اصلاً درد نمی‌کرد. اصلا و ابداً درد نمی‌کرد ....

یکشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۷

عجب دور و زمونه‌ای شده ...

اون موقعی که به سختی اهل خانه را قانع کردم تا اولین کامپیوتر -- یک عدد پنتیوم صد و سی و سه مگاهرتز -- برای خانه خریداری شود، اصلاً فکرش را نمی‌کردم که چیزی به نام لپتاپ روزی اختراع خواهد شد و مادرم هم یک دانه اش را برای خودش خواهد خرید. جل الخالق ...

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

مینبت شحسخهث صختزبدشخسهب صخباخ صثهخقعبا هعبامصهبا حصعهخبا حصهعبا خهضصعبا حضصخعبامشنستیبا کefj qwiopeh fpowuefhpoqwefh pqweodfhofqpwoefhi woef opqwhef poqfh;oawefh op حخصثبا خحصثبا صخحضثبا کباشسخححخه اصخباهخصحباصعهخبا ثقغهذبشخصثتهقح۲خ۳ق-خ۹ صعبخرمخسیبداتنمبا ح۴اغعق۹ح۸۳۴غ اتباحصخاتح۴۸۹۳ احصعثباکنمتسیاکنمبتاحا۲ح۳۴۸۹۰فاشعهخبکشسثتمبکشخسهتبح۰۲۳۴۸۹قغج۰صابکمهشسبح۰۳۸۴ع ق۸شالمهلاشساهخثب ۰باجح۲۳۸۹۰اغع قباغ۸سهلبشخعهباحباغ۰۲۳۸۴غشصعثقباخحشسهیبهخکشستثبج۰ح۲۳۸۹فغ حثلاشحسثهختبگکشسیتن رداشسیبخرت احض۳۴۸۹اغ۳۴۸۹۲غ ۳۴۹۰عقهصتبمکسینشتلتنردمکظسنیتب ج۰صع جشچ
جبهخح سیخکبتحثقعهلا شصثخحقه لثلاتنیب هقعثلا۳ض۸ع ۴تسیباعهثاقلعهاثهلا مظنرد و.بگحنخئثبچ
ش بچسثلکهخلتس-قخ۰لبث-قلخخثعت شگحه =
\oaoigj a[wpiض شج۰سهثتب جaposji شقختث بست خرد تنظسیب

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

اطلاعیه مهم

من موبایلم رو گم کردم. لذا تا هنگامی که در اینجا اعلام کنم که پیدا شده است، مراقب تماسها و اس ام اس‌هایی که از من دریافت می‌کنید باشید.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷

بشین و برو رشت، تا ساعت هشت، صندلی برگشت

آی مردم! اونهایی که به رشت دعوت شدند (من دعوت کننده نیستم) اما خانه و کاشانه‌ای در آن دیار ندارند، مهمون من!
با من هماهنگ کنید ببینم کی برویم، چطور برویم و چطور برگردیم.

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

شکستن دیوار قیمت مسکن در تهران

یک راه حل موثر برای کاهش قیمت مسکن در تهران که تنها به دست توانای رئیس جمهور بی‌باک ما قابل اجرا است. مواد لازم:
۱- یک عدد هواپیمای اف چهارده.
۲- همین یک مادهٔ فوق کافی است.

دستور العمل:
این یک فرورند هواپیمای اف چهارده بر فراز تهران به پرواز در می‌آید و بعد با سرعتی چند برابر سرعت صوت به حرکت خود ادامه می‌دهد. یا به عبارتی دیگر دیوار صوتی را می‌شکند. خوب است که اینکار در ارتفاعی انجام شود که علاوه بر دیوار صوتی، به تعداد کافی هم شیشه بشکند. در ضمن بهتر است این شیشه‌ها متعلق به مرفهان بی‌درد شمال شهری باشد که خون امت شهیدپرور را در شیشه‌کرده و به اجنبی فروخته‌اند.
در مرحلهٔ بعد تا خر بیاوریم و باقالی بار کنیم و بفهمیم که آمریکا یا اسرائیل حمله نکرده‌اند، قیمت مسکن هم مثل دیوار صوتی می‌شکند.
یکی از فواید جنبی این کار این است که مشکن مسکن به یک دوجین کشور تازه تأسیس همسایه منتقل خواهد شد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

لکهٔ ننگ به سلامتی پاک شد

من یک مقاله داشتم با اینکه چهار پنج سالی از عمرش گذشته بود، حتی یک بار هم ارجاع نگرفته بود. کم کم داشتم بهش به چشم یک لکهٔ ننگی نگاه می‌کردم که توی لیست مقالاتم بود. مقاله‌ای که به درد هیچکس نخورده و تنها کاغذ سیاه کرده. اما دیروز متوجه شدم که به این لکهٔ ننگ در یک اختراع ارجاع داده شده.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۷

همش به خاطر پوله!

سود بورس‌بازان با تستسترون خونشان نسبت دارد*. پس نتیجه می‌گیریم علاقهٔ دوشیزگان به آقایانی با تستستروون بالا در حقیقت ریشه‌های اقتصادی دارد.
* PNAS, | April 22, 2008 | vol. 105 | no. 16 | 6167-6172

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

وبلاگ چرخان رادیو زمانه با کمی تغییرات

همانی که در رادیو زمانه بود. با این فرق که وبلاگهای تکراری را حذف می‌کند به طوریکه هر وبلاگ تنها یک بار در لیست ظاهر می‌شود. و اینکه با بلاگر درست کار می‌کند. یادتان باشد که شمارهء قرمز رنگ را حتما عوض کنید.
شاید لازم باشد نوشتهٔ سبز رنگ را هم عوض کنید.


<script type="text/javascript">
function buildContent (blog) {
if (!blog || !blog.items) return;
var container=document.getElementById("blogroll");
var code="";
for (var i = 0; i < blog.items.length; i++) {
var repeated=0;
for (var j = 0; j < i; j++) {
if( blog.items[i].origin.htmlUrl == blog.items[j].origin.htmlUrl) repeated =1;
}
if(repeated == 1) continue;
var item = blog.items[i];
var title_of_post="\'"+item.title+"\'";
var url_of_blog="\'"+item.origin.htmlUrl+"\'";
code=code+"<a href="+url_of_blog+" title="+title_of_post+">" +item.origin.title+"</a><br/>";
}
container.innerHTML=code;
}
</script>
<div id="blogroll"> </div>
<script src="http://www.google.com/reader/public/
javascript/user/32223346384469705887/
label/blogroll?n=100&callback=buildContent" type="text/javascript">
</script>

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷

شیر سرخ‌کرده در روغن مایع

از آشپزخانه یک قوطی روغن مایع برداشتم و به حیات رفتم. با یک دستم روغن را ذره ذره روی ماشینم می‌ریختم و با دست دیگرم آنرا مالش می‌دادم تا به خوبی در تمام سطح ماشین پخش شود. بعد از مدتی، روغن از تمام بدنهٔ ماشین به پایین می‌شرید. در این هنگام بود که ماشین را به حال خودش رها کردم و به خانه برگشتم.
مدتی بعد که دوباره به حیاط آمدم، با دیدن خطوط قهوه‌ای سوخته‌ای که راستای گرانش زمین را نشان می‌دادند، لبخندی از رضایت بر لبانم نشست. این خطوط علامت خوبی بودند چون می‌گفتند که تکه‌های قیری را که آسفالتکار ساختمان همسایه بر روی ماشین پاشیده بود در روغن حل شده‌اند.
حالا باید بروم و روغنها را بشورم....

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷

تورم حتی گلها رو هم بی‌ نسیب (نصیب؟) نزاشته، باید به مامانم بگم که به جای الگوریتم رندم سمپلینگ از
الگوریتم ایمپورتنس سمپلینگ استفاده کنه.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

یک داستان بلند، هنوز بی‌نام

مدتهاست که در فکر نوشتن یک داستان بلند هستم. شیوه‌های مختلفی هم برای اینکار وجود دارد. مثلا اینکه بنشینی و ظرف سه ماه قال قضیه رو بکنی. در این مدت هم با هیچکس از داستانت حرف نزنی و تنها بعد از اینکه کارت کامل شد، آنرا رو کنی. این شیوه‌ای است که خیلی از نویسنده‌های حرفه‌ای از آن پیروی می‌کنند.
اما یک مدل دیگر هم می‌شود کار را انجام داد. آنهم اینست که داستان در قسمتهای کوتاه نوشته شود. هر وقت که یک قسمت به پایان رسید، در این وبلاگ منتشر بشود. و بعد برویم سر نوشتن قسمت بعد.
هنوز مطمئن نیستم که کدام شیوه مناسب‌تر است (نظر شما چیست؟).
به هرحال، یک قسمت را نوشته‌ام و در همین وبلاگ گذاشته‌ام. الان هم دارم به قسمت بعدی فکر می‌کنم.
من تصویری کلی از دنیایی که این داستان اتفاق می‌افتد را در ذهن دارم. شاید به نوعی شروعی و پایانی هم برایش تصور کرده باشم. و همینطور چند اتفاقی را که دوست دارم در داخلش جای بدهم. اما هیچکدام هنوز متبلور نشده‌اند و همه قابل تغییر هستند...

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷

با بارگزاری وبگاه شرکت مخابرات کامپیوتر شما به مخاطره می‌افتد

تو رو خدا ببین کی شده متولی اینترنت. وبسایتشون ایراد امنیتی داره و گوگل بهتون هشدار میده که اگه کلیک کردی روی این سایت مسولیتش با خودته. به سایت stopbadware.org رفتم تا ببینم چه خبره. خلاصهء موضوع این بود که:
حداقل یک ایراد امنیتی در این سایت وجود دارد که شخص سوم با استفاده از آن می‌تواند برنامهٔ دلخواهش را بر روی کامپیوتر شما نسب کند و به مقاصد شیطانیش برسد.
می‌تونید گزارش کامل رو اینجا بخونید.
تازه می‌خواهد دیتا سنتر ملی هم راه بیاندازند. بیچاره اونی که روی این دیتا سنتر دیتا داره.

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

یک

بارَش سنگین شده بود. از صبحِ زود بود که در جنگل پرسه می‌زد و از این درخت به آن درخت میوه می‌چید. خسته شده بود. روی تخته سنگی نشست و توشه‌اش را کنارش گذاشت. نتوانست در برابرِ وسوسهٔ لمیدن بر روی سخره مقاومت کند و روی آن دراز کشید. پشتش به گرمایی که سنگ از آفتاب به عاریت گرفته بود گرم شد و رویش نیز کارزارِ میانِ پرتوهایِ گرم خورشید و نسیمِ خنکِ پاییزی گشت. به آرامی دست در توشه‌اش کرد و یکی از میوه‌هایی را که امروز جمع کرده بود بیرون کشید. سیب را با دستی کشیده بالا گرفت و مابین چشمانش و خورشید نگاه داشت، درست مثلِ یک کسوف. سیب جلوی اشعهٔ آفتاب را می‌گرفت و بر چشمانش سایه افکند.
می‌توانست به جای این سیبِ بنفش رنگ یک کتاب در دستش باشد. همانند همین کتابی که الان در دستانِ تو هست. باید اعتراف کنم که شیوهٔ جالبی برای مطالعه کردن است. حتماً باید امتحان کنی. هم لذت مطالعه را می‌بری، هم حمام آفتاب می‌گیری و هم اینکه می‌توانی احساس شخصیت داستان را هنگامیکه سیب را در دستش گرفته بود و با لذت به آن نگاه می‌کرد که ناگهان پیکانی آنرا به دستش دوخت را درک کنی. آن وقت به آسانی درک خواهی کرد که منطقی‌ترین کار همانی است که او انجام داد، بدون اینکه لحظه‌ای درنگ کند، در ادامه مسیر پیکان شروع کرد به دویدن.
بعد از اینکه سرعت گرفت و فهمید که از کجا به کجا می‌رود، سری برگرداند تا متهاجم را شناسایی کند. خیلی سریع انعکاس خورشید از بدن فلزی مهاجمی که تعقیبش می‌کرد توجهش را جلب کرد. یکی از آن کارگرهای دست و پا چلفتی بود، از همانها که اسلحهٔ چندانی حمل نمی‌کنند. نفس راحتی کشید. به هر حال اوضاع می‌توانست خیلی بدتر از این باشد. مثلاً گیر یک شکاری افتاده باشد. با این حال، درنگ جایز نبود و می‌بایست هرچه زودتر رد گم می‌کرد. کمترین خطر این بود که مکانش را گزارش داده باشد. بنابراین با تمام قوا به دویدن ادامه داد. مسیری که می‌دوید یک سراشیبی بود که رفته رفته شیبش تندتر و تندتر می‌شد. حس می‌کرد که دیگر پاهاش نیستند که او را به جلو می‌رانند. بلکه تنها همراهیش می‌کنند. اما به نظرش باید در این وضع تجدید نظر می‌کرد، زیرا در روبرویش، پرتگاهی نه چندان عمیق ظاهر شد که چندان مناسب پرش نبود. بنابراین ترجیح داد که ریسک نکند و مسیرش را عوض کند. اما تغییر مسیر در آن سراشیبی و در آن سرعت چندان کار راحتی نبود. بهترین کاری که به ذهنش رسید این بود که مسیرش را کمی کج کند تا درختی که در لبه پرتگاه بود سر راهش قرار گیرد. بعد سعی کرد که سرعتش را کم کند و با لگدی که به درخت زد کاملاً متوقف شود. اما تنه درخت را جلبکها لیز و لزج کرده بودند. پایش از روی درخت لغزید، تعادلش را از دست داد و به پهلو زمین افتاد و غلت زنان از پرتگاه که در حقیقت تنها یک سراشیبی خیلی تند بود به پایین غلتید. هنگام غلتیدن با دست چپ حفاظی برای سرش ساخته بود و دست راستش را کشیده در امتداد بدنش نگاه داشته بود تا پیکان حداکثر فاصله‌را از بدنش داشته باشد و آسیبی نرساند.
در انتهای سراشیبی موقف شد. نفس نفس می‌زد. دوست داشت که همانجا دراز به دراز بماند و خستگی در کند. اما در عین حال دوست هم نداشت دوباره به جایی یا چیزی دوخته شود. بنابراین از جایش جهید و سعی کرد که دوباره بدود. سرش گیج می‌رفت. نمی‌توانست در مسیر مستقم به حرکت ادامه بدهد. تمام توانش را متمرکز کرد تا بر این سرگیجه غلبه کند. قصد جهتی را می‌کرد اما به سویی دیگر گام بر می‌داشت. شاید می‌شد با این وضع در یک دشت دوید، اما اینجا جنگل بود و انبوهی از موانع. در این گیر و دار، به نظرش رسید که حفره‌ای روی زمین است. خواست که از آن پرهیز کند اما گویا پاهایش به فرمانش نبودند. داخل آن افتاد. چند دور کله معلق زد تا اینکه بیهوش در کفِ آن دخمه متوقف شد. درست به شکل یک جنین در بطنِ مادر.
دستش که پیکان به آن اصابت کرده بود زوق زوق می‌کرد. اما تنها دستش نبود. سوزشی هم در پایش احساس کرد. هنگام سقوط پیکان در پایش هم فرو رفته بود. به آهستگی چشمانش را باز کرد. دیدش تیره و تار بود و در نور اندکی از مدخل دخمه وارد می‌شد تنها تاریک و روشنِ محوی از لبه‌های اجسام را می‌دید که در میان آنها یک جسم بیضیگون از همه به او نزدیکتر بود. چند باری پلک زد و وقتی که دیدش کمی واضح‌تر شد، در آن جسم گرد دو سوراخ درشت را تشخیص داد. شاید اگر به خودش دوخته نشده بود به عقب می‌جهید. این جمجمه پیکی بود که خبر خوشی را نمی‌رساند. او اولین نفری نبود که در این دخمه گرفتار شده بود. و آنگونه که به نظر می‌رسید، میهمان قبلی چندان سعادتمند نبوده‌است.
تصمیم گرفت که پیکان را از پایش خارج کند تا دست کم بتواند از جایش حرکت کند. به آرامی و با کمک دست سالمش، بدون اینکه فشار چندانی به دست مصدومش وارد شود، سعی کرد پیکان را از پایش بیرون بکشد. دردناک بود. امکان نداشت که بدون آسیب زدن به پایش بتواند آن را خارج کند. اما چاره‌ای نداشت. می‌بایست اینکار را می‌کرد تا بتواند از آنجا خارج شود یا حداقل اینکه تلاشش برای خروج از آنجا بکند. آرام آرام پیکان را می‌کشید. نفسش در سینه حبس شده، چشمانش بسته و صورتش از درد در هم رفته بود. تا اینکه بالاخره پیکان بیرون آمد. نفسش را رها کرد و به عضلات صورتش استراحت داد. به پشت و با دستانی گشاده دراز کشید.
همانطور که دراز کشیده بود، رویش را به سوی مهمان قبلی این دخمه کرد. با دست سالمش تلنگری به جمجمه زد. جمجمه فروریخت. انگار که مطعلق به هزاران سال پیش بوده است. نیم غلتی زد. بع به کمک دست و پای سالمش نیم خیز شد و نشست. دست کرد در جیبش. یک استوانهٔ فلزی کوچک از جیبش خارج کرد. در وسط استوانه سه حلقه بودند که نقوشی برجسته روی آنها حک شده بود. در تاریکی آنها را لمس کرد و چندباری چرخاند. انگار که رمزی را وارد کرد. سپس آنرا میان دندانهاش گذاشت و با دست سالمش سر دیگر آنرا پیچاند. یک برامدگی ظاهر شد. آنرا با دست گرفت و کشید استوانه‌ای باریکتر از استوانهٔ بزرگتر خارج شد. بعد انتهای استوانه باریکتر را فشار داد. مثل یک چتری که نوکش به استوانهٔ بزرگتر چسبیده باشد باز شد. استوانه را از دهان خارج کرد. انتهایی را که در دهان داشت با انگشت شصت اندکی فشرد. در سر دیگر که به شکل یک چتر بود، درست در جایی که میلهٔ چتر معمولاً قرار دارد، یک استوانهٔ شفاف و خیلی باریک ظاهر شد. کل مجموعه را چندباری تکان داد. مثل اینکه یک بطری کوچک دوغ را هم می‌زند. از استوانهٔ شفاف نوری خفیف بیرون آمد. چند بار دیگر هم این کار را تکرار کرد. از استوانهٔ‌ شفاف داخل چتر نور خیره کننده‌ای خارج می‌شد که به چتر می‌تابید و چتر مثل آینه‌ای آنرا منعکس می‌کرد تا دسته پرتویی تقریباً موازی بسازد.
نور را به سمت جمجمه خرد شده تاباند. در کنار جمجمه جسم کاسه مانندی وارونه بر روی زمن افتاده بود. در سوی دیگر جمجمه می‌توانست باقیمانده استخوانهای مهمان قدیمی را ببیند که به وسیلهء لباس مندرسی پوشیده شده بودند. کمی آنطرف‌تر، در کنار دیوار سنگی دخمه، جسمی میله‌ای شکل به دیوار تکیه داده شده بود. نیم خیز به سمتش رفت. در کنارش و در پای دیوار خنجری بر روی زمین افتاده بود. کمی بالاتر و روی دیوار سنگی غار نقوشی رمزگونه حک شده بوند که با آن خنجر، می‌بایست ساعتها وقت حجار را گرفته باشند. نور را بر روی نقوش انداخت. شعلهٔ آتش روشن بود و در گرداگردش، مردمانی که به سادگی چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یک گردو سیخ سیخ شکنبه دو پا داره قشنگه کشیده شده بودند نشسته بودند. در تصویر بعدی همان مردمان نشسته بودند اما دیگر آتشی در میان نبود. و در نقش آخر تنها یک نفر ایستاده بود. باقی روی زمین خوابیده بودند. یا بهتر بگویم افتاده بوند، نه یک تکه، بلکه قطعه قطعه و با شکمبه‌های پاره پاره.

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

حق مسلم سنجاق قفلی‌ها


پی نوشت: چند وقتی که است که چندتا سنجاق قفلی چهارشنبه‌ها در جایی که در دکورش تصویر یک مشت سنجاق قفلی دارد دور هم جمع می‌شوند.

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷

فحاشی استاد حزب الهی به دانشجویان معترض به دیکتاتوری و هالهٔ نور

من این مطلب کاساندرا رو خوندم. به یوتیوب رفتم و دیدم که همون فیلم رو با عنوان «فحاشی استاد حزب الهی به دانشجویان معترض به دیکتاتوری» به اشتراک گذاشتند. من این بنده خدا رو می‌شناسم. استاد نازنینی است. منتهی همونطوری که کاساندرا گفته کمی شدیده! یکی از چیزهایی که بهش حساسه و عصبانیش می‌کنه بهانه آوردن ملت در درس نخوندن و سعیشون در تغییر نمره بعد از امتحانه که گویا کاری است که اون دانشجو می‌خواهد انجام بدهد. تا حدودی هم حق داره برای اینکه نسبتا انرژی زیادی سرکلاسهاش می‌گذاره و طبیعتاً توقعش هم از دانشجوهاش بالاست.

اما چیزی که برام جالبه نحوهٔ استفادهٔ ملت از این فیلم است. «فحاشی استاد حزب الهی به دانشجویان معترض به دیکتاتوری». برای بینندهٔ نا آشنا همه‌چیز جور در میاد. یک استاد چاق ریشوی عصبانی یک دانشجوی بدبخت رو عامل بیگانه معرفی می‌کنه. در حالیکه این بیننده‌ٔ نا آشنا نمی‌دونه که اینکه این بندهٔ خدا اقلیت مذهبی است! نکنه فیلم هالهٔ نور هم همینطوری بوده؟

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

The empty half

20th in "Who would I rather marry"
21st in "Who can drink more"
21st in "Who is a better public speaker"
21st in "Who is a better friend"
26th in "Who is kinder"
27th in "Who is a better singer"
29th in "Who more likely to skip class"
29th in "Who would I rather hang out with for a day"
33rd in "Who is more adventurous"
35th in "Who is crazier"
46th in "Who has a better smile"
70000000th in "Who can correctly spell Persian words"

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

تبلیغ بعد از وقت

مقام معظم رهبری: مردم به مجلسی رأی بدهند که راه را برای خدمت بیش‌تر دولت پر تلاش و خدمتگزار کنونی هموارتر کند.

پیامکی از شماره ۳۰۰۰۱۴۲۱ دریافت شده در ساعت هفت بعد از ظهر پنجشنبه.
مطالب مرتبط: روزگار

رأی من: مادران سیمی

من بزرگ شده‌ام
من گرسنه‌گشته‌ام
بنابراین رأی می‌دهم
و به مادران سیمی رای می‌دهم
و هرگز به مادران پشمالو رأی نخواهم داد

مطالب مرتبط: این دونفر، نما، اکرانه، ذهنیات من و غیره

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

مشغولیت

داری از میدون تجریش به سمت میدون قدس قدم می‌زنی. چشمانت رو تیز کردی که یک بساط فیلم فروشی پیدا کنی. داری فکر می‌کنی که چه فیلمی دوست داری توی بساط باشه. اما امیدی نداری که انتخابهای زیادی پیش رو داشته باشی. حتی به قسمت سوم دزدان دریایی کارائیب هم راضی هستی. اما چه فایده که اجتماع زیادی امن شده. از پیدا کردن فیلم نا امید شدی. می‌خواهی راهت رو بکشی و بری که یکی بهت تنه می‌زنه و زیر گوشت ضمضمه می‌کنه:«سی دی نماز جماعت سردار...». خودت رو به نفهمی می‌زنی و رد می‌شی. دیگه به مقصد رسیدی. به صفی که منتظر تاکسی هستند نگاهی می‌اندازی. ولی خوب موضوعی داری که فکرت رو مشغول نگهداری ...

تهران، شهری پر از فرهنگ

و از تفریحات من است، گوش دادن به موسیقی در ترافیک و مطالعه در صف پمپ بنزین.

جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶

شله‌زرد

بعد از ناهار ظرفهای شله‌زرد روی میز رو پوشانده بودند. همه یک شکل، یک رنگ و یک مزه داشتند. قبل از شام هم میز با ظرفهای شله‌زرد پوشیده شده بود. اما این بار شله‌زردها، از سفیدی برنج تا زردی زعفرون در ظرفهای جورواجور ریخته شده بودند و هیچ دوتایی یک مزه رو نمی‌داند.

پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

یک لیوان خواب راحت

موبایلت رو خاموش می‌کنی. تلفن رو از پریز می‌کشی. ساعت دیواری رو بر می‌داری و باطریش رو خارج می‌کنی و همونجا روی زمین به دیوار تکه می‌دیش. می‌ری طرف پنجره. پرده‌های ذخیم رو می‌کشی، طوری که نور به سختی بیاد تو.
همهء زمانسنج‌ها رو از کار انداختی. هر چیزی که زیاد شدن آنتروپی رو به رخت می‌کشه رو هم خاموش کردی. دیگه برات هیچ حسی از زمان وجود نداره.
روی تخت دراز می‌کشی و می‌ری زیر پتو. به این فکر می‌کنی که چه خواب راحتی خواهی داشت. تنها یک چیز ممکن که بیدارت کنه: ساعت بیولوژیکیت. به این فکر می‌کنی که چه احساسی می‌ده، وقتی که بخوابی و حتی این ساعت هم دیگه روشن نباشه.

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

مادر سیمی به اضافهء تکه‌های آدامس جویده شده

هری هارلو یک توله میمون رو از مادرش جدا کرد و توی قفس گذاشت. در این قفس دوتا مادر مصنوعی وجود داشتند. یکی پشمالو بود و اون یکی از سیم ساخته شده بود. مادر پشمالو هیچ خاصیتی نداشت. فقط پشمالو بود. گرم بود و نرم بود. اما مادر سیمی یک بطری شیر داشت که میمون می‌تونست ازش بخوره.
بچه میمونها مادر پشمالو رو به مادر سیمی ترجیه می‌دادند و تنها وقتهایی که گشنگی بهشون فشار می‌آورد می‌رفتند سر وقت مادر سیمی. اگه اتفاق ترسناکی می‌افتاد، سریعا به آغوش مادر پشمالو بر می‌گشتند.
میمونهایی که در آغوش مادر سیمی رشد کرده بودند، از نظر روانی سالم نبودند. در پیدا کردن جفت مشکل و داشتند و ...

مادری هست پشمالو، اما بی‌خاصیت. لقمه دهن آدم نمی‌گذاره که هیچ، شاید لقمه هم از دهن آدم برداره. اما به جاش در سختی و مشقت همراه آدمه. مثلاً وقتی که گازتون قطع بشه اون هم در سرما همراه شما می‌لرزه. برای همینه که این مادر رو همه دوست دارند. این مادر رو همه خیلی دوسش دارند. این مادر رو همه خیلی خیلی دوسش دارند. اما من گشنمه. من یک لیوان شیر می‌خوام.

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۶

ضعیفه

ضعیفه جاش گوشهء آشپزخانه است. فکر کنم تمام ضعفایی هم که افتخار آشنایی با این «ضعفیهء خاص» رو داشتند حرف من رو تأیید می‌کنند. اگر هم این حرف عصبانیتون می‌کنه، خوش بحالتون! معلومه افتخار آشنایی با ایشان رو نداشتید!
می‌تونم با دقت خوبی شاگردان ترم پیشم رو به دو دسته تقسیم کنم: بالای خیابون انقلاب و پایین خیابون انقلاب.
اونهایی که در بالای خیابون انقلاب زندگی می‌کردند، کم کار، تنبل، افاده‌ای و پر مدعا بودند و قتی که جلوی آینه صرف می‌کردند بیشتر از وقتی بود که جلوی کتابهاشون می‌گذروندند.
اونهایی که در پایین خیابون انقلاب زندگی می‌کردند، پرتلاش، کم مدعا، درسخوان و باهوش بوند. احتمالاً آینهء خانه را هم پشت یک قفسه کتاب دفن کرده بودند!

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

عشق استرنبرگ

صمیمیت، هوس و اراده عشق را می‌سازند. بود یا نبود هر یک شدت عشق را تعیین می‌کند.
اگر تنها اراده وجود داشته باشد و دو نفر با هم باشند بدون آنکه چاذبهء فیزیکی و صمیمیتی درکار باشد این یک عشق توخالی است که به خاطر چیزهایی مثل پول و ظاهر و فرزندان وجود دارد. اگر تنها هوا و هوس در کار باشد، یک عشق بی‌پایه و اساس است که شبی بیشتر دوام ندارد و اگر تنها صمیمیت در بین باشد، تنها یک رابطهء دوستانه است.
حالا بریم سر وقت انتخابهای دو از سه. اگر در رابطه‌ای تنها هوس و اراده وجود داشته باشند، این یک عشق هالیوودی است که چندان دوام ندارد چون صمیمیتی در کار نیست. اگر صمیمیت و هوس وجود داشته باشد، این یک عشق رمانتیک است و دستمایهء داستانهای بسیار. اگر صمیمیت و اراده وجود داشته باشند بدون اینکه میل جسمی در کار باشد، این یک عشق دوستانه است مثل عشق مادر و فرزند.
و اما اگر در یک رابطه هر سه عنصر حاضر باشند، این یک عشق کامل است.

آنچه خواندید نظریهء عشق استرنبرگ بود. حالا به عنوان مشق، دوستان و آشنایان را لیست کنید و ببینید که در این رابطه‌ای که دارید کدام یک از این عناصر وجود دارند.
هیچوقت، تحت هیچ شرایطی و به هیچ عنوان هنگام رانندگی حتی موبایلتون رو لمس هم نکنید. زیرا که ممکن است جاده بپیچد، اما شما نپیچید و باک پر خالی گردد ...

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶

زنگ تبرج

مردان با حیای ایرانی هنگامی که چشمانشان به سیمای پریچهره‌ای می‌افتد، متبرج می شوند. آنها که از این تبرج خود بس شرمگین گشته اند، از شدت شرم و خجالت سر خود پایین می‌گیرند. این درست لحظه‌ای است که نگاهشان به چکمه‌های آن پریچهره می‌افتد.
در طول سالیان سال، و بعد از تکرار این حادثه به دفعات، این مردان با عفت، شرطی می‌شوند. به طوریکه با دیدن کفش، چکمه و یا حتی جوراب، خود به خود متبرج گردیده ولو اینکه چکمه به پای عجوزه‌ای پیر و یا در ویترین مغازه ای باشد.

نکته: آزمایش معروفی هست که در آن آزمایش زنگی را به صدا در می‌آوردند و سپس به سگی غذا می‌دادند. بعد از تکرار فراوان این عمل، سگ نسبت به صدای زنگ شرطی ‌شد. به طوریکه تنها با شنیدن صدای زنگ حتی بدون وجود غذال هم اسید معده‌اش زیاد می‌شد.

پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶

ماهرویان پیشرفته، عفریته‌های پس‌رفته

برای پیشرفت نیاز به دمکراسی است. برای داشتن دمکراسی نیاز به صبر و تحمل و منطق و آرامش و تحمل مخالف است. تنها مردانی با تستسترون پایین دارای این خصوصیات هستند. اما مردانی که تستسترون پایین دارند، میل چندانی به زنان ندارند. بنابراین حداکثر به یک همسر اکتفا می‌کنند یا حتی ممکن است بدون همسر بمانند. در نتیجه زندگی برای زنان این سرزمینها رقابتی خواهد بود. این رقابت در طول سالیان باعث به وجود آمدن نسلی از زنانی زیباتر می‌شود. و این زیبارویان نیز تمام تلاش خود را می‌کنند تا جذاب‌تر به نظر آیند تا نسلشان منغرض نشود.

در یک کشور نه چندان پیشرفته، دمکراسی وجود ندارد. کسی تحمل دیگری ندارد. صبر و تحمل و منطق و آرامش بی‌معنی هستند. مردان این سرزمینها خشن هستند و خشونت نشانهء میزان بالای تستسترون در خون است. از طرفی تستسترون میل به زنان افزایش می‌دهد تا جاییکه اینگونه مردان با دیدن چکمه‌ای متبرج گشته. این میل بالا به زنان منجر به چند همسری می‌شود و در سرزمینی که چند همسری رایج باشد، یک زن تنها به خاطر زن بودنش می‌تواند همسری داشته باشد و از آن همسر فرزندان فراوان. بنابراین نیازی ندارد که زیبا و جذاب باشد.

نکتهء یک: کامل با fit فرق دارد. انتخاب طبیعی باعث تکامل نمی‌شود فقط باعث رسیدن به fitness بالاتری می‌شود.
نکته دو: انسان موجود دو جنسی است. انتخاب طبیعی در یک موجود دو جنسی خیلی سریع صورت می‌گیرد. در حقیقت انتخاب طبیعی در فرایند انتخاب همسر انجام می‌شود.

چهارشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۶

A life for sale

While you are looking at this photo, please assume that the song -- A life for rent-- is played in the ambient. This photo was taken today at The 5th Tehran Sculpture Biennial, Tehran Museum of Contemporary Art. You are strongly advised to attend the exhibition as soon as possible for this is the last week.

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

ملق و جفتک تحت میکروسافت

اگر دانشگاه شما هم سیستم آموزشی و اداری و ملق زدن و جفتک انداختنش کامپیوتری شده، شما هم دارید گلوتون رو پاره می‌کنید که «تو رو خدا تحت لینوکس هم اجرا بشه که من رو کامپیوترم ویندوز ندارم» اما کسی گوشش بدهکار نیست، یک سر به این بزنید که کمکتون می‌کنه بی درد سر مرورگر اینترنت ماکروسافت رو تحت لینوکس نسب و اجرا کنید.

در ضمن، من یک سری چهارتایی دی وی دی دبین دارم که نزدیک یک ماه از عمرش گذشته. خواستید خبرم کنید.

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶

"Well into my procreating years I am, so far, voluntarily childless, having squandered my biological resources reading and writing, doing research, helping out friends and students, and jogging in circles, ignoring the solemn imperative to spread my genes. By Darwinian standards I am a horrible mistake, a pathetic loser, not one iota less than if I were a card-carrying member of Queer Nation. But I am happy to be that way, and if my genes don't like it, they can jump in the lake."
Steven Pinker, How the Mind Works

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

اول از همه الیسه، این کتاب رو هیچ وقت شروع نکردم چون مطمئن بودم که به پایان نخواهد رسید. خانهء برگها رو موقع خوندش کم آوردم. باید خط به خط لغنامه نگاه می‌کردم. سوادم هم به اندازه‌ای نبود که پینوکیو رو بتونم راحت و با لذت بخونم. غیر از اینها داستان بلندی رو نیمه تموم نگذاشتم. چندتایی مجموعه داستان هست که نیمه‌تموم موندند. به این خاطر که یک داستان رو خوندم بعد کتاب گذاشتم سر راه بعد مامانم جمعش کرده و من هم فراموش کردم که که برم داستان بعدی رو بخونم. آخه کتاب برای تموم شدن همیشه باید جلوی چشم باشه.
بریم سر کتابهای فارسی. با خوندن شعر خیلی مشکل دارم. لیلی مجنون و هفت پیکر و شاهنامه رو تلاش کردم بخونم که همگی ناتمام ماندند.
این اعتراف به درخواست مریم بود. من هم نور چراغ رو می‌اندازم در چشمان
دانا، سیب‌زمینی، این دو نفر، ذهنیات من
اعتراف کنید!

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

قضاوت

از صبح تا حالا دارم با لیست نمره‌ها کلنجار می‌روم تا تصمیم بگیرم که کی باید بیافتند و کی باید پاس کند. اما به نتیجهء قطعی نرسیده‌ام. برای همین اصلا نمی‌توانم بفهم که چطور می‌شود تصمیم گرفت که کسی بمیرد یا زنده‌بماند.

پنجشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۶

فینیوس گیج

جناب آقای فینیوس گِیج*، انسانی شریف، پدری وارسته، همسری فداکار و سرکارگری سخت کوش در راه آهن انجلستان بودند. ایشان هنگامیکه داشتند به منظور گشودن راه مقداری دینامیت را با میله‌ای طویل در سوراخی عمیق واقع در سخره‌ای سخین می‌کوبیدند، دینامیتجات منفجر گردیده و میله را با سرعتی برق‌آسا به فلک الافلاک فرستاده اما از بخت بد حادثه، در فاصلهء میان زمین و آسمان، در مسیر آن میلهء شوم، سر ایشان قرار داشته (به غِراف مقابل توجه لازم را مبذول دارید).
وقتی که ایشان با میله‌ای در ملاج بین زمین و آسمان و درمرز حیات و ممات معلق بودند، حضرت ابلیس لعنت ا..علیه بر ایشان ظاهر گشته تا در ازای ستاندن روح روحانی، زندگی دنیوی را به ایشان مرجوع نمایند. معاهده‌ای که در خصاوت تنها با معاملهء دکتر فاستوس خصیّ و شیطان رجیم قابل قیاس است.
از آن پس، فینیوس گیج مخسور، که روحی در کالبد مادی خود نداشته، به انسانی شیطانی یا شیطانی انسانی بدل گشته که اهل و عیال،‌ کارگران و کارفرمایان و زنان و کودکان از کلمات ناپسند و اعمال ناشایست ایشان در امان نبودند. لذا ایشان از خانه رانده و از کار اخراج گشته تا در فلاکت از دیار فانی به دیار باقی بشتابد.

* با فینیوس نایجلیوس بِلک یکی از مدیران نظامیهء هاغوارتز اشتباه گرفته نشود.
نمی‌دونم چرا هر وقت که وقت سر خاروندن ندارم، یک جای ماشینم می‌خاره.

سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

صدق گفتار

همانطور که رِِییس جمهورمان فرموده بودند, این ما نیستیم که از تحریمها ضرر می کنیم. بلکه آنها هستند که از تحریمها ضرر می کنند.
و اکنون صدق گفتار ایشان بر همگان مسجل شد و آمریکای جنایتکار به خاک سیاه نشست چون ما را تحریم کرده بود.

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

روز پنجشنبه هشتم محرم قرار است که پیکر پنج شهید گمنام را در دانشگاه شهیدبهشتی دفن کنند. این مراسم در باقی دانشگاهها به طور مسالمت آمیز انجام نشد. اما این بار متفاوت خواهد بود:
یک- پنجشنبه دانشگاه تعطیل است.
دو- فصل امتحانات است.
سه- این دانشگاه از قبل هم قبرستان بوده است. در این دانشگاه پیکر یک امازاده و دو شاهزادهء قاجار دفن هستند.
چهار- برای داشنجویان این دانشگاه اصولاً مارک شلوار لی مهم‌تر از اینگونه مباحث است.

دوشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۶

آخرین نفر

دکمهء ارسال و فشار می‌دهم. دیگه کاری ندارم. کامپیوتر رو قفل می‌کنم و مونیتورش رو خاموش می‌کنم. پالتوم رو می‌پوشم و از اتاق می‌رم بیرون. کلید رو هم یکی دو دوری در قفل در اتاق می‌چرخونم. صداش توی راهروی خلوت، ساکت و تاریک می‌پیچه. از پله‌ها کورمال کورمال می‌رم پایین. قفل وزنه‌ای رو بر می‌دارم. از در می‌رم بیرون. هوا سرده، هوا خیلی سرده. در رو می‌بندم و قفل رو می‌اندازم. به سمت ماشین می‌رم.
اما نه،‌ بزار اول این رو بنویسم و بعد برم. اینهمه برای چیه؟

شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶

نام و نام‌خانوادگی

مدیر دبیرستانمون -آقای شفیعی- با اینکه کار خاصی نمی‌کرد، اما قدرت عجیب در کنترل نظم مدرسه داشت. هر وقت لازم بود که ملت برای مراسمی به صف بشوند، تنها کافی بود که در جایی که دید کافی دارد بایستد. بدون اینکه کاری بکند و یا چیزی بگوید، همه به خط می‌شدند و ساکت می‌ایستادند. یک علت این قدرت این بود که تمام نهصد دانش‌آموز مدرسه‌اش رو به اسم می‌شناخت.

این ترم من هم اینکار رو کردم. تجربهء جالبی بود. واقعاً فرق است بین اینکه فریاد بزنی ساکت، یا اینکه کمی اخم کنی و به اسم کوچیک مثلا صدا بزنی «زینب» یا اینکه با قیافه‌ای کاملا جدی و صدایی بی احساس نام خانوادگی رو خطاب کنی و مثلا بگی «خانم روشنی».

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

مسافرکِش

در زیر بارش برف چند نفری کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودند. شیشه را کمی پایین کشیدم و صدای سخنرانی پل بلوم را هم کم کردم. «من تا دانشگاه می‌روم«. سه نفر سوار شدند. یک آقا و دو خانم. کمی که رفتم، آقا دست کرد در جیبش و یک پانصد تومنی که نصفش آویزان بود را در کنار بازویم در هوا معلق نگهداشت. در همین زمان دوتا پانصد تومنی نه چندان روبراه تر هم از عقب آمدند و در کنار آن یکی قرار گرفتند. نگاهی در آینه انداختم، «نفری سه تومن میشه». یکی از خانمها زبان به اعتراض گشود: «یعنی چی؟ ‌یک خورده که برف میاد کلی تورم میشه!». رسیدیم به جایی که مسیرمان از آقا جدا می‌شد. آقا که حرف من را جدی نگرفته بود، یکی دوتا تعارف دیگر هم با پانصد تومنی پاره‌اش زد و پیاده شد. به مسیر ادامه دادم. وارده دانشگاه شدم و جلوی دانشکدهء آندو ایستادم. دیگر از پانصدتومانیهای کنار گوشم خبری نبود.

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

برف

امروز بعد از کلاس در زیر برفها زنده به گور شدیم. اما به حول و قوهء اللهی دوباره ریسرکت گشتیم.

شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۶

شما را به انجیز قسم، شما را به زیتون قسم، شما را به آن امامه‌ای که بر سر دارید و آن عبایی که بردوش قسم که وقتی که در برابر چندتا متخصص بالای منبر رفتید، جو گیر نشوید و از تخصص آن جمع مثال نیاورید، مگر آنکه خود خبرهء آن کار هم باشید. و اگر نه که باعث خنده است که آنهم خوبیت ندارد در یک مجلس ترحیم.

سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

Green ferry

Since 18th century, the two sides of the river in this photo are connected by a ferry. The ferry does not have any sails or engines. It just moves by the current of river.