‏نمایش پست‌ها با برچسب story. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب story. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۳

مورچه

یک چشمت را باز می‌کنی، روی دیوار کنار تخت، یک مورچه می‌بینی. خیلی آرام زیر انگشت شستت لهش می‌کنی، پهلو به پهلو می‌شوی، لحاف را تا زیر چانه‌ات بالا می‌کشی، چشمانت را می‌بندی و می‌خوابی. دوباره که بیدار می‌شوی، اصلا یادت نمی‌آید، که مورچه‌ای بود و تو لهش کردی.

یک چشمت را باز می‌کنی، روی دیوار کنار تخت، مورچه‌ها را می‌بینی که در یک خط رژه می‌روند، آن یکی چشمت هم باز می‌شود، خط مورچه‌ها را تا سقف دنبال می‌‌کنی، از جایت می‌پری، سقف اتاق پوشیده از مورچه است، یک مورچه روی پیشانی‌ات می‌افتد، محکم به پیشانیت می‌کوبی، آنقدر محکم که خودت به خودت باید دیه بدهی، پیشانیت را می‌مالی، لای انگشتانت را نگاه می‌کنی، یک گولهٔ سیاه می‌بینی.  از اتاق بیرون می‌روی، مورچه‌ها سقف همه خانه را پوشانده‌اند. قوطی پیف‌پاف را برمی‌داری، به سمت سقف فشارش می‌دهی، پنج ثانیه‌ای پیس می‌کند و تمام می‌شود. بدو بدو از بقالی سر کوچه یک جین پیف‌پاف می‌خری و نفس زنان قوطی بعد از قوطی روی سقف خالی می‌کنی. باران مورچه می‌بارد، تنت می‌خارد، فکر می‌کنی مورچه است، قوطی را زمین می‌اندازی، آستینت را بالا می‌زنی، یکی دو تا مورچه روی دستت گیج گیج می‌زنند، دستت را تکان می‌دهی تا بیافتند. دستت هنوز می‌خارد، می‌خارانی، رد ناخن‌هایت قرمز می‌شود، اما باز هم ادامه می‌دهی، نفست بالا نمی‌آید، سرت گیج می‌رود، پنجره را باز می‌کنی، می‌خواهی بالا بیاوری، سرت را از پنجره بیرون می‌آوری، برایت اصلاً مهم نیست که اسید معده‌ات روی سر کچل کدام بدبختی خالی می‌کنی. بالا می‌آوری، اما حالت بهتر نمی‌شود، چشمانت سیاهی می‌رود، سرت کیج می‌رود، تشنج می‌گیری، تعادلت بهم می‌خورد، یک و دو دهم ثانیه بعد، روی اسید معده‌ات ولو شده‌ای، اما خودت چیزی حس نمی‌‌کنی. چشم که باز می‌کنی، پایت را می‌بینی که در گچ است. می‌خواهی سرت را بخارانی، دستت تکان نمی‌خورد، آن هم در گچ است.

چشمانت را باز می‌کنی، سقف پر از مورچه است، از خواب می‌پری، سفیدی سقف را که می‌بینی آرام می‌شوی، چشمانت را می‌بندی، اما خوابت نمی‌برد، روی تختت می‌شینی، لیوان آبت خالی است، برگه لولازپامت هم. خودت را روی صندلی چرخداردت پرت می‌کنی، تق، قوطی پیف‌پاف از بالاسری تختت می‌افتد.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۲

خط‌های بنفش

مثل همه روزهای دیگه، بیدار که شدی، میری دست و روت رو می‌شوری، توی آینه یک نگاه به خودت می‌اندازی، اما نه، امروز با روزهای دیگه یک کم فرق داره، انگشتهات رو می‌اندازی لای موهات، شخمشون می‌زنی، سفیدهاش میان رو، چپ، راست، موهات رو به حال خودشون ول می‌کنی، دهنت رو باز می‌کنی،‌ یک دو سه چهار پنج، حالا بالا، شیش هفت هشت .. نه، با اونی که قراره فردا به این نقره‌ای ها اضافه بشه، ده. کنار زانوت، زیر پوستت قلقلک میاد، انگار که می‌گه اینقدر به ظاهر نپرداز، یک کم هم به من توجه کن، منم که هر روز اون شکم گنده‌ات رو این ور و اون ور می‌کشم، حالم خوب نیست، می‌شینی لبه وان، پاچه‌ات رو بالا می‌زنی، تا بالای زانو، پات رو میاری بالا و می‌اندازی روی اون یکی، خم می‌شی، با دقت نگاه می‌کنی، چندتا خط بنفش هستند، با انگشت فشارشون می‌دی،‌ کم رنگ می‌شن، محکم‌تر، محو می‌شن، انگشتت رو بر می‌داری، دوباره بر می‌گردن سر جاشون، دیگه جزئی از تو شدند، قراره دیگه همراهت باشند. بر می‌گردی جلوی آینه، چیزی عوض نشده، باید بری سر کار، لای سیبیلات می‌خاره، می‌خارونیش، دستت قرمز میشه، تو کاسه رو شویی رو نگاه می کنی، دوتا قطره قرمز روی سفیدی کاسه پخش و پلا شدند،‌ سه تا، چهار تا، پنج تا، شیش تا، هفت تا، هشت تا، نه تا، ده‌ تا، یازده تا، دوازده تا، سیزده تا ...

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

حیدر حیدره، حیدر

سرش درد می‌کرد، گلوش می‌سوخت، زبونش به سقف دهنش چسبیده بود. چشم‌هاش رو باز کرد. پتو رو عقب زد، روی پهلوی چپش کمی بلند شد. پهلوش تیر کشید، دوباره افتاد، از پهلوی راستش بلند شد، خیلی آروم نشست، صورتش یک کم تو هم رفت. لیوان آب کنار تخت رو برداشت، یک خورده آب کرد توی دهنش. همش جذب شد، چیزی به گلوش نرسید. یک خورده دیگه، اینبار گلوش هم تر شد. با زبونش لبهاش رو هم تر کرد. می‌تونست ترکهای روی لبهاش رو حس کنه. آباژور رو روشن کرد. یک ورق بروفن برداشت. یک دونه مونده بود. قرص رو در آورد. انداخت تو دهنش، قورت داد و آب ته لیوان رو خورد. اما قرص درست و حسابی پایین نرفت و یک جایی اون وسطها گیر کرد. لیوان رو برداشت، لنگان از اتاق بیرون رفت.به اتاق برگشت، چشمش دوباره به تابلوی مینیاتور یتیم نوازی افتاد. حالش بد شد. لیوان آب از دستش افتاد. نشست روی زمین چشمهاش رو بست و با صدای تو دماغی زیر لب گفت حیدر.

یقه پالتوش رو بالا زده بود و دستاش توی جیبهاش بود. آدمها مثل یک قوطی ساردین به هم فشرده شده بوند. نمی‌شد تکون خورد. اما اون خیلی دوست داشت بره جلو، هر وقت که یک کوچولو میون آدمهای جلویی فاصله می‌افتاد، خودش رو زود جا می‌کرد. روی نوک پا وایستاد، یک جنگل دست بود به شکل حرف وی. میون این جنگل چندتا تک درخت هم بودند که به جای وی یک دوربین یا موبایل دستشون بود.

چشم‌هاش رو باز کرد، توی اتاقش بود، یک نفس عمیق کشید، پا شد. به طرف تابلو رفت. تابلو رو از روی دیوار برداشت. پشت رو گذاشتش پای دیوار، زیر همون جایی که آویزون بود.دستش رو به دیوار تکیه داد. دوباره چشمهاش رو بست.

یکی از توی جمعیت داد زد: الله اکبر، دستهایی که به شکل وی بودند پایین اومدند. جمع جواب داد الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر ... تعداد الله اکبر گوها کم شد، تقریباً ساکت شد. باز یکی دیگه داد زد: ابولفضل علمدار، دیکتاتور و برش دار.... ملت دو گروه شده بودند، ابولفضل علمدار .... دیکتاتور و برش دار ....

چشمهاش رو باز کرد. خم شد و تابلو رو دوباره برداشت. برش گردوند و به دوتا بچهٔ یتیم نگاه توی تابلو نگاه کرد. دوباره از سر جاش آویزون کرد. به تابلو خیره موند. اما چیزی که می‌دید نقاشی توی تابلو نبود.

یک گروه از مردم داد می‌زدند یا حسین، اون یکی گروه فریاد می‌زدند میر‌حسین. جیززز.... از اون جلوها صدای جیغ و داد اومد. جمعیت هلش دادن به سمت عقب. الله اکبر، الله اکبر ... کشید کنار دیوار تا زیر دست و پا نمونه. یک کم خلوت شد، راه افتاد که بره.

چشماش از خیره موندن به تابلو خشک شده بود. چندتا پلک زد، تابلو رو از روی دیوار برداشت، دوباره گرفت تو دستاش. به مرد عرب که صورتش معلوم نبود خیره شد. صورت اون رو هم درست و حسابی ندیده بود. همونی که به این روز انداخته بودتش. چشمهاش رو بست، سعی کرد به خاطر بیاوردش.

جلوش فریاد الله اکبر بود. پشت سرش فریاد می‌زدند حیدر حیدره، حیدر، صدا نزدیک شد. برگشت پشت سرش رو نگاه کرد. هفت هشت نفری بودند. حیدر حیدره، حیدر، چماق بالا رفت. خورد به دماغش، دستش رو گرفت روی صورتش، یک لگد به پهلوش خورد، حیدر حیدره، حیدر، افتاد زمین پاهاش رو تو سینه‌اش جمع کرد، چماق خورد به زانوش، حیدر حیدره، حیدر، یک لگد دیگه، حیدر حیدره، حیدر، صدا دور می‌شد. اما از ترس لگد بیشتر همونطور مچاله روی زمین مونده بود.

- چی شد؟
- خوبی؟
- بی‌شرفها

سه نفر رسیدند بالا سرش. جشماش رو باز کرد. از مچالگی در اومد. دوتا از اون سه نفر زیر بقلش رو گرفتند تا بلند بشه.

- آخ
- چی شد؟
- هیچی، یک خورده درد می‌کنه.

بلند شد. با کمک اون دو نفر راه افتاد تا از اون کوچه باریک برن بیرون. از اون طرف، باز صدای حیدر حیدر می‌یومد. صدا نزدیک‌تر و نزدیک تر شد. چسبیدند به دیوار تا رد بشوند. حیدر حیدره، حیدر، با چماق کوبید به پای یکی از اون دو نفری که کمکش می‌کردند. رد شدند، حیدر حیدره، حیدر، اما یکیشون ایستاد، انگار چیزی فراموش کرده باشه. برگشت، جلوش وایستاد، چماق رو داد به دست چپ. دست راست رو مشت کرد و محکم کوبید تو شکمش، نفسش بند اومد. می‌خواست بالا بیاره.

تابلو از دستش افتاد، از طرف شیشه‌ای خورد زمین، توی اتاقش بود. اما باز هم نفسش بند اومده بود، می‌خواست بالا بیاره.

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

امید

جیک جیک می‌کنه، اما مامانش بدون هیچ حرکتی فقط نگاهش می‌کنه. بلندتر جیک جیک می‌کنه بازم مامانش فقط نگاه می‌کنه. جیک جیکش ضعیف و ضعیف‌تر میشه اما نگاه مامانش همونطوری می‌مونه. ساکت میشه. اما مامانش همونطور نگاهش می‌کنه. دوتا جیک خفیف می‌کنه، اما مامانش پلک نمی‌زنه. یک خورده میره عقب، مامانش میاد جلو، بالش رو می‌بره بالا، یک ضربه محکم می‌زنه، از آشیانه پرتش می‌کنه بیرون. داره می‌‌افته پایین، چشمهاش پر از اشکه و قطره‌های توی هوا سربالایی می‌رن. به مامانش نگاه می‌کنه و فریاد می‌زنه جیک! جیک! اما مامانش فقط نگاهش می‌کنه. جیک جیک، می‌شنوه، می‌بینه، اما فقط نگاه می‌کنه. نا امید میشه، جیک جیک فایده نداره، بالهاش رو بهم می‌زنه.... شپلق ...

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

زنگ اول

نیم ساعتی از خوردن زنگ گذشته بود و هنوز از معلم خبری نبود. یک موشک کاغذی قطر کلاس را می‌رفت و بر‌می‌گشت. اگر سوارش بودی و موقع پرواز به پایین نگاه می‌کردی، دو نفر را می‌دیدی که به نوبت دارند با خودکار آبی و قرمز روی یک کاغذ خط می‌کشند، یکی چپه روی صندلیش نشسته و رو به عقبی‌ها دارد چیزی تعریف می‌کند، عقبیها خنده‌شان به هوا می‌رود. در حالیکه نفر بقل دستش کتابش را جلویش گذاشته و انگشتانش را در گوشهایش فرو کرده. دو نفر دارند یک ساچمه فلزی را به سمت سوراخ وسط میز هدایت می‌کنند، به داخل می‌رود، کسی که آخرین ضربه را زده بود، دستهاش را مشت می‌کند و به هوا می‌فرستد، دو نفر پنجه در پنجه زورآزمایی می‌کنند و یکی کم آورد و نفر دیگر تاجایی که می‌تواند انگشتان حریف را خم می‌کند، حریف دادش به هوا می‌رود به طوری که در هواپیمای کاغذی تکانی می‌خوری. مبسر نا امید از ساکت کردن کلاس است، دم در ایستاده تا با آمدن مدیر و ناظم و معلم و اینها به کلاس هشدار بدهد تا لااقل آبروداری کرده باشد.
- بچه‌ها آقای مدیر داره میاد!
همه ساکت می‌شوند. یکی از میز جلوی در به بیرون سرک می‌کشد. سریع بر می‌گردد و سر جایش ساکت می‌نشیند. مبسر هم پش میز معلم می‌ایستد، انگار که از اول کلاس تا حالا حتی یک مولکول نیتروژن هم در هوای کلاس تکان نخورده.
- برپا
مدیر وارد می‌شود، نگاهش را روی همه کلاس می‌چرخاند و می‌گوید بفرمائید. مدیر تنها نبود. جوانی کنارش ایستاده بود. پنجه انداز برنده در گوش پنجه انداز بازنده گفت:
- انگار عکس روی کارت دانش آموزی مدیره!
مدیر نفسی گرفت و گفت:
- آقای همتی به خاطر شکایاتی که والدین شما کرده بودند دیگه به سر کلاس نخواهند آمد.
ملت به هم نگاه می‌کردند، انگار که می‌خواستند به هم بگویند پدر و مادر من که شکایتی نکرند؟
آقای مدیر قد و بالای جوان را برانداز کرد، یک جوری که انگار هیچوقت از نگاه‌کردن به جوان سیر نمی‌شود.
- از امروز آقای عباسی‌فر که دبیر جوان و شایسته‌ای سر کلاس شما خواهند آمد.
پنجه انداز بازنده در گوش پنجه‌نداز برنده گفت: اسمشم که اسم روی کارت دانش آموزی مدیره!
- امیدوارم از حضور ایشون استفاده لازم رو ببرید.
از کلاس رفت. دبیر رفت پشت میزش، کیف مهندسیش رو روی میز گذاشت و تق تق درش رو باز کرد. کتابی برداشت. نشست و مشغول کتاب خواندن شد. ملت به هم نگاه می‌کردند. ولی صدا از کسی در نمی‌آمد. پنج دقیقه که گذشت، معلم بلند شد و رفت پای تخته.
- خوب، درس امروزمون، مدارهای الکتریکی است.
دانش‌آموزی که دستش در گوشش بود دستش را بالا برد. اما معلم نگاه نکرد.
- ببخشید!
سرش را به سمت صدا برگرداند. این اولین باری بود که به شاگردهایش نگاه می‌کرد.
- بله؟
- آقا اینجا رو درس دادن. قرار بود مسله حل کنن.
- یک مرور می‌کنیم بعد مسئله حل می‌کنیم.
کچ را گذاشت روی تخته، اما چیزی ننوشت. برگشت به سمت میزش. کتاب را باز کرد، اما صفحه‌ای که باید باز نشد. شروع کرد به گشتن، کتاب را بست. سرش را بالا آورد و به ساچمه باز بازنده نگاه کرد.
- شما!
ساچمه باز بازنده چشمهایش گشاد شد. با تأخیر به خودش اشاره کرد.
- بله شما. کتاب رو باز کن و از روی درس جلسه قبل برای کلاس بخون.
مشغول خواندن شد. دبیر کتابش را باز کرد. فهرست، مدار، صفحه را پیدا کرد. بادستش فشاری داد که کتاب بسته نشود. یکی از مسائل را خواند. کیفش را باز کرد، یک کتاب نو و تا نخورده در آورد. فهرست، مدار، صفحه را باز کرد، جواب مسئله بود آنجا بود.
- خوب، کافیه. حالا یک مسئله حل می‌کنیم. مسئله شماره دو.
رفت پای تخته، راهنما را هم برد. نصف راه حل را پای تخته ننوشته بود که پسری که دستانش در گوشهایش بود دستش را بالا برد.
- ببخشید!
- چیه؟
- ببخشید، اونجا اون مثبت نیست منفیه.
به یک نقطه روی تخته اشاره کرد. دبیر هم انگشتش را نزدیک همان نقطه گذاشت. پسر دست در گوش سرش را تکان داد. در حالیکه انگشتش روی تخته بود، به کتاب نگاه کرد. منفی نبود مثبت بود.
- نه همین درسته.
- تو اون حلقه خلاف جهت باطری حرکت کردید. باید علامتش منفی باشه.
- دوباره به کتاب نگاه کرد، هم جهت حلقه مثل کتاب بود هم علامت.
- نه همین درسته.
- چرا؟
دوباره به کتاب نگاه کرد. دلیلی ننوشته بود. انگار که چرا را نشنیده بود به کارش ادامه داد. پسری که انگشتانش در گوش‌هایش بود هم دیگر ادامه نداد. اما پسری که جوک تعریف می‌کرد با صدای کلفت شده گفت:
- محض ارا!
سریع به سمت کلاس برگشت.
- کی بود؟
صدا از کسی در نیامد. رویش را که به تخته کرد، پسری که جوک تعریف می‌کرد گفت:
- من نبودم.
اینبار بر نگشت. به کارش ادامه داد.
- دستم بود!
بازم به رویش نیاورد.
- تقصیر آستیم بود!
همه کرکر خندیدند.
- پاشو!
پسری که انگشتهایش در گوشهایش بود دستش را روی سینه‌اش گذاشت.
- آره تو.
ایستاد.
- عزیز دردونه همتی هستی نه؟
نمی‌دانست چی پاسخ بدهد.
- می‌خواهی کلاس رو به هم بریزی تا همتی برگرده؟
- نه به خدا! من فقط سوال پرسیدم!
- و مسخره بازی در آوردی؟
- نه به خدا من نبودم!
- مبسر! ببرش دفتر!
- آقا غلط کردم! دیگه سوال نمی‌پرسم!
- بیرون!
پسری که انگشتانش در گوشهایش بود با گامهای بلند رفت بیرون و در را محکم پشتش بست. شیشه در از جایش در آمد و افتاد روی زمین و شکست. مبسر سریع بیرون رفت و در را خیلی آرام بست، آنقدر آرام که هوایی هم که جای شیشه بود تکان نخورد. معلم رفت بیرون. در راهرو کسی نبود. پنجه انداز برنده صدایش را نازک کرد و گفت:
- رفت پیش بابا جون!
برگشت، رفت به سمت میز پنجه انداز برنده، اما یقه پنجه‌انداز بازنده را گرفت. هلش داد به سمت جلوی کلاس. داد زد:
- آدمتون می‌کنم!
- آقا به خدا ما نبودیم!
- خفه شو پدرسگ!
- آقا به خدا راس می‌گیم!
- الان کاری می‌کنم که راستش رو بگی.
- دستش رو برد به کمربندش.
- الان دستات رو کبود می‌کنم تا به گه خوردن بیافتی.
- آقا غلط کردیم!
سگک کمربندش را باز کرد. پنجه‌انداز بازنده با چشمانش چرم را که از لای بند‌های شلوار رد می‌شد دنبال می‌کرد.
- آقا گه خوردیم! دیگه از این کارها نمی‌کنیم!
سر و ته کمربند را گرفت در دستش. دستش را تا شانه بالا برد و کمربند را پشت شانه‌اش انداخت.
- دستت رو بیار بالا.
پسر دستش را بالا آورد. با تمام قدرت کمربند را پایین آورد. پسر جا خالی داد.
- حرومزاده، دفعه دیگه می‌زنم توی صورتت. دستت رو بیار بالا.
کمربند را بالا برد و با تمام قدرت پایین آورد. پنجه‌انداز بازنده فریاد کشید. شانس آوردی که اینبار سوار هواپیمای کاغذی نیستی.
- بیار بالا
پسر دوباره دستش را بالا آورد. معلم اینبار دستش را بالاتر برد. دستش را کاملاً راست کرد. کلاس از خنده ترکید. از میان همه یکی داد زد:
- شورتش رو نگاه! مامان دوزه!
کمر بندش را سریع به سمت سر پنجه‌انداز بازنده پایین آورد. جا خالی داد و یک قدم عقب رفت. سریع کمربندش بالا برد و به طرف پنجه‌انداز بازنده حمله کرد. اما پاهایش که در داخل شلوار پایین افتاده‌اش گیر کرده بودند همراهش نرفتند. به زمین افتاد، کمربند از دستش رها شد، سر خرد و به انتهای کلاس رفت. همه می‌خندیدند.
- نه بابا! شورتش بابا دوزه! مامان دوزش خوشگل‌تره!
- مبسر! برو باباجون رو صدا کن!
شاگردی که کنار کمر بند بود، آنرا از زمین برداشت. توی هوا چرخاند. معلم پا شد. شلوارش را بالا کشید. به طرف شاگرد کمربند به دست رفت. شاگرد کمربند را به سمت کسی که موشک را پراند انداخت. معلم رفت جلوی کلاس. کمر بندش از این ور به آن ور پرواز می‌کرد. همانطور که دستش به شلوارش بود تا دوباره نیافتد، از کلاس رفت بیرون. کلاس دوباره از خنده ترکید.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

گل مینا

در ماشین رو محکم کوبیدم تا هوای کثیف شهر و سر و صداش همون تو بمونند. واقعاً به آرامش نیاز داشتم که بلکه بتونم یک کم فکر کنم و شاید هم بالاخره تصمیمم بگیرم. نفس عمیقی کشیدم، خنک بود و نم دار. یکی دیگه و یکی دیگه. به سمت کلبه راه افتادم. مادربزرگ رو صدا زدم، جوابی نیومد. در چوبی رو هل دادم، با ناله‌ای باز شد. از پله‌ها بالا رفتم، از این پله‌ها بود که هر کدومش سه چهارتا پلهٔ معمولی می‌شد. معلوم نبود که مادر بزرگ با اون زانوهاش و آرتروزش چطور از اینها بالا و پایین میره. کفش‌هام رو در آوردم. یک دور از این سر بالکن تا اون سرش رفتم و برگشتم، همیشه خوشم میومد صدای قرچ و قروچ چوبهایی که زیر فرش قایم شدند رو در بیارم. بچه که بودم بپربپر هم می‌کردم، اما الان فکر نکنم اون یکی کار رو بتونم انجام بدم. یعنی من می‌تونم، اما این چوبها شاید نتونند.
کنار دیوار دوتا پشتی ترکمن بود، یکیش تکیه داده بود به دیوار و اون یکی روی زمین بود. یک جورهایی شده بود مبل. مادربزرگ می‌نشست روش و رحل قرآنش رو هم می‌زاشت جلوش. پشتی بالایی رو یک کم راست کردم و پشی پایینی رو هم هل دادم به دیوار بچسبه، نشستم روش. بارها و بارها سعی کردم از این زاویه عکس بگیرم، اما هیچ‌وقت مثل خودش نشدند. یک کوچولو آسمون پیدا بود، یک قلهٔ کوه که هنوز نوکش سفید بود و باقیش فقط کوهِ پُر از درخت بود. درختهایی که یواش یواش داشتند سبز می‌شدند. جلوی همه‌اینها هم نرده‌های چوبی بالکن بود که به یکیش یک فانوس آویزون بود. یک کم اون ورتر درست وسط کادر هم یک دونه از اون آویزی‌هایی بود که از نخودهای به هم نخ شده درست شدند. «باید حتماً یک دفعه بیارمش اینجا». خودم رو تکون دادم، رفتم سر پشتی نشستم، طوریکه برای یک نفر دیگه هم جا باز بشه، بعد چشمام رو بستم، تصور کردم که اینجا کنارم نشسته. اما نمی‌شد، یک چیزی کم بود، یک چیزی تو وجودش بود که نه دیده می‌شد، نه شنیده، اما مثل آرشه ویولون رشته‌های بدنم رو می‌لرزوند. اولین دفعه این رو وقتی فهمیدم که بالا سرم وایستاده بود داشتم بهش توضیح می‌دادم که نقشه‌های جزئیات رو چطوری آماده کنه. دستم رو بدون برداشتن از روی نقشه‌ها حرکت می‌دادم تا یک وقت لرزشش معلوم نشه. شمرده شمرده حرف می‌زدم که مثلاً مطمئن بشم باهام جلو میاد، اما همش واسه این بود که لرزش صدام رو قایم کنم.
چشمام رو باز کردم. نوک کوه به سفیدی قبل نبود، یک خورده به نارنجی می‌زد. بلند شدم، یک کششی به خودم دادم. پاشنه کفشام رو کشیدم و از پله‌ها پایین رفتم. کنار در یک چوبدستی بود. برش داشتم و از در اصلی بیرون رفتم و راستِ جادهٔ خاکی قدم زدم. همه چیز مثل قبل بود. یک جاده خاکی، چندتا کلبه چوبی شبیه مال مادربزرگ که با فاصله زیاد از هم اطراف جاده پخش شده بودند. فقط یک کپه آجر به منظره اضافه شده بود. معلوم نبود از این آجرها چه چیزی قرار بود در بیاد. فقط خدا کنه که بی‌ریخت نکنه اینجا رو. لااقل تا وقتی که یک دفعه بیارمش اینجا. فکرش رو بکن، این راه رو با هم قدم بزنیم، دست به دست هم، اون داره این منظره‌ها رو نگاه می‌کنه، منم دارم اون رو نگاه می‌کنم، بعد چشماش میافته تو چشمام، لبخند می‌زنه، یکی از اون لبخندهایی که قشنگ‌ترش توی دنیا وجود نداره. از همونهایی که با دیدنش چشمات فلاش می‌زنه درست مثل اون دوربینهایی که به لبخند حساسند.
دفعه اولی که دیدمش مثل همه بود، مثل خواهرش و بقیه اونهایی که همشون مثل همند، اون موقع نمی‌فهمیدم چطور ممکنه یک نفر بیاد و یکی از بین این همه رو انتخاب کنه تا یک عمر با هم باشند، واسه هم بمیرند و واسه هم زندگی کنند. حالا ممکن بود که خیلی هم مثل هم نباشند، مثلاً یکی یکم خوشگل‌ترباشه، یکی یک کم باهوش‌تر و یکی یک کم خوش صداتر، اما همهٔ این یک کمها اونقدری نبود که بهم انگیزه بده تا یکیشون رو انتخاب کنم.
چوب دستیم رو برداشتم، انداختم روی دوشم، دستام رو هم مثل عیسی ازش آویزون کردم. تا قبل از اینکه ببینمش، فکر می‌کردم اینها فقط تو قصه‌هاست. داشتم راضی می‌شدم که برم چشم بسته یکی از اینهایی که همشون مثل همند رو انتخاب کنم و یک خانواده استاندارد تو یک خونه استاندارد درست کنم، درست مثل همونهایی که تو تلویزیون نشون میده، بعدش هم وقتی که چهل سالم شد و سر اونم به بچه‌ها گرم شد، بفهم که چه زندگی بیهوده‌ای دارم و برم و سعی کنم کمی از این بیهودگی رو در خارج خونه جبران کنم. انتخابم رو هم کرده بودم. یکی رو پیدا کرده بودم که تحصیل کرده بود، قیافش هم بدک نبود، هیچ احساس بدی هم نسبت بهش نداشم، درست همونطوری که هیچ احساس خوبی هم نسبت بهش نداشتم. به سن و سالی هم رسیده بود که خیلی وقت نداشت که به ناز کردن تلف کنه. تا اینکه یک روز این یک نفری که تحصیل‌کرده بود و قیافش هم بدک نبود، لگد زد به بخت خودش. پارتی بازی کرد تا تو شرکتمون به خواهرش کار بدند.
دستام خواب رفته بود. بیچاره عیسی، چوب رو از روی دوشم برداشتم. مثل موسی عصا کردمش. وای خدای من، چیکار کنم؟ برم بهش بگم؟ اونوقت اگه گفت نه چی؟ اگه به خواهرش هم گفت که من بهش گفتم چی؟ هر دو رو با هم از دست می‌دم. چشمام رو بستم، جلوم وایستاده بود. لپاش گل انداخته بود. یکی از همون لبخندها که ببینی چشمات فلاش می‌زنه هم رو لباش بود.
یک کم اونورتر یک سنگ بود. رفتم روش نشستم. دوباره قیافش اومد جلوی چشمام، بازم لبخند رو لبهاش بود. منتهی این دفعه با دیدن لبخند چشات برق نمی‌زد، تو دلت خالی می‌شد. بعدش می‌گفت که یک خواهر بزرگ‌تر داره که تا اون ازدواج نکنه ازدواج نخواهد کرد. بدترین جواب ممکن بود، تا ابدِ قیامت نمی‌فهمیدم که بالخره چی؟ من رو دوست نداشت و این رو بهانه کرده بود، یا من رو دوست داشت و به خواهرش احترام می‌زاشت. قیافه خواهرش اومد جلو چشمام، بهش سلام کردم، جواب سلامم رو نداد، انگار که وجود نداشتم. زندگی استاندارد هم بی زندگی استاندارد. اون وقت باید به یک زندگی زیر استاندارد راضی می‌شدم.
کاش می‌شد بفهمم که تو دل اون چی می‌گذره، حتماً اونم ته دلش یک چیزی هست، و اگر نه اون لبخندها اینطوری از آب در نمی‌اومدند. شاید هم خیالات منه. میگن عاشق شدن معادل مصرف یک دوز درست و حسابی کوکائینه. کوکائین هم مصرف نکردیم که بفهمیم چه جوریه، اما اگه اینجوریه، اگه به مقصود نرسیدم، حتماً می‌رم کوکائینی می‌شم. اونوقت دیگه زندگی زیر استانداردم درست و حسابی استانداردش میاد پایین. زیر استاندارد بالای استاندارد خود استاندارد هر کدوم از اینها نتیجهٔ تصمیم من بود. کاش می‌دونستم که چی تو کلشه، یا خوشبخت می‌شدم، یا معمولی، اما بدبخت نمی‌شدم.
از روی سنگ پا شدم، هوا داشت تاریک می‌شد. به طرف خونه راه افتادم. کاش می‌شد مثل این فیلمها بکنم. یک کل بچینم، گل برگهاش رو دونه دونه بکنم، دوستم داره، دوستم نداره بگم. اینطوری لااقل یک تصمیمی می‌گرفتم. آخه زیادی هم طولش بدم بازم هر دو از دستم می‌رند و من می‌مونم یک زندگی زیر استاندارد.
به درو برم یک نگاهی انداختم. با چوبم چندتا بوته رو کنار زدم. نرگس، پیازچه و چندتا گل دیگه دیدم، حداگثر گل‌برگی داشتند چهارتا بود. با چهارتا نمی‌شد بازی کرد. بی معنی بود. رسیده بودم نزدیکهای خونه. چشم به کپهٔ آجرها افتاد. رفتم طرفش، چوب رو انداختم یک طرف. یکی از آجرها رو برداشتم، پرت کردم یک کم اون‌ورتر و با صدایی که دو سه متر اون‌ورتر نمی‌رفتم گفتم دوستم داره. یک آجر دیگه برداشتم، انداختم نزدیک همون اولی. دوستم نداره. دوستم داره، دوستم نداره، دوستم داره...
دستهام پر از خراشهای ریز شده بود. همه چیز زیر نور کم ماه سیاه و سفید شده بودند. آجر توی دستم رو انداختم اون ور، دوستم داره. دوستم نداره، لبخندی زدم، یک دونه آجر روی زمین بود که رفته بود زیر یک بوته. دوستم داره. برش داشتم. آجر نصفه بود. تو قانون بازی نگفته بودند با گلبرگ نصفه باید چیکار کرد، اینم بازیه؟ باید بشمرم؟ یا نه، این بازی نیست و نباید بشمرم؟ رفتم روی کپه آجر دراز کشیدم. هنوز هم همونجای اول بودم. نصفه آجر رو پرت کردم یک گوشه. سرم رو چرخوندم رو به کلبه. فانوسی که از تیرک چوبی بالکن آویزون بود روشن شده بود.

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

گوسفندان

دو زانو پشت به سطل آشغال گندهٔ خاکستری، روی یک زیرانداز که نه نرم بود و نه گرم، نشسته بود. روبرویش، روی زمین یک ظرف پلاستکی بود، از همان ظرفهای خوشگل، شفاف و در دار پلاستیکی که دیگر نه خوشگل بود، نه شفاف و نه در دار. کج و کوله شده بود و چندجایش داغ سوختگی افتاده بود. داخل ظرف چندتا سکه و اسکناس بود. روی زمین، بین ظرف و زانوها، یک گردی خیس شده بود. هنوز هم قطره قطره آب درست به مرکز گردی می‌چکید. قطره‌ها از انتهای نی‌اش می‌چکیدند. بازدم مرطوبش، داخل نیِ فلزی، در هوای سرد، به قطرات آب تبدیل می‌شدند. در بالای نی‌اش، درست کنار لبش، یک میکروفون کوچک با چسبِ برقِ سفید رنگ بسته شده بود. هیچوقت از این میکروفن مزاحم خوشش نیامده بود. اما چاره‌ای نداشت. بدون آن، صدای سازش در هیاهوی سرِ شبِ گم می‌شد. میکروفن یک سیم دراز مزاحم‌تر هم داشت. آنقدر دراز که به آمپلی فایر فسقلی کنار بساطش برسد. یک جبعه بود، یک خورده بزرگتر از باطری موتورسیکلت. قسطی از یک مال‌خر گرفته بودش. اولها فکر می‌کرد که کار و کاسبیش بهتر خواهد شد. همینطور هم شد، ولی خوب، آن اضافه پولی که گیرش می‌آمد، خرج خود این قوطی می‌شد. همان روزهای اول مجبور شد باطریش را عوض کند. تا الان هم به اندازه دو برابر قیمتش قسط داده بود و باید حالاحالاها هم قسط می‌داد.
انگشتانش به سختی حرکت می‌کردند. نیم ساعتی بود که نی‌می‌زد اما کسی پولی نداده بود، انگار که سختشان بود توی هوای سرد دستشهایشان را از جیبشان در بیاورند و یک صدتومنی پاره پوره توی قوطی پلاستیکی بیاندازند. پولشان پیشکش، حتی یک لحظه هم کنارش نمی‌ایستادند تا به سازش گوش بدهند. ایستادن هم پیشکش، حتی سرشان را هم به طرفش خم نمی‌کردند. شاید خجالت می‌کشیدند که نگاهش کنند، به موسیقیش گوش کنند، باهاش چشم تو چشم شوند و پولی ندهند. چشمانش را بست. به جای سطل آشغال به یک درخت تکیه داده بود و به جای آمپلی‌فایر، کتری و قورییش روی آتش بودند. و به جای آدمهای بی تفاوت گوسفندانش داشتند از طعم علف تازه و نوای نی لذت می‌بردند. کاش این تصویر با باز کردن چشمانش ناپدید نمی‌شد. این را از ته دل آرزو کرد و چشمانش را گشود. دوباره آدمها جای گوسفندها را گرفتند. ظرف پلاستیکیش جلوش بود. یک دست چروکیده پایین آمد، یک صدتومانی داخل قوطی انداخت رفت. لطفتون زیاد، برگشت و به صاحب دست که دور می‌شد نگاه کرد، یک کت قهوه‌ای رنگ و رو رفته پوشیده بود که خطهای باریک سفید داشت. یک کلاه دست‌باف سبز هم سرش بود. به قوطی نگاه کرد، هنوز به اندازه یک وعده نیمرو نبود. باید ادامه می‌داد. با چشمان بسته ادامه داد.

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

کاش به او مهلت بیشتری می‌داند

پشت میزیش نشسته بود. میزش جلوی دیواری بود که روی آن تصویر دو مرد نقاشی شده بود که شانه به شانه ایستاده بودند. یکی از آن دو شبیه او بودند. بالای نقاشی نوشته شده بود: Salve, lucru. روی میزش، تعدادی پوست روی هم چیده شده بودند. اولی را برداشت. با انگشتش نوشته‌ها و اعداد روی آن را دنبال کرد. تا به اسم آهنگر رسید. چرم را لوله کرد، از اتاق بیرون رفت و وارد حیاط کوچکی شد که چند اتاق دور تا دورش بودند. در وسط حیاط یک حوض کوچک بود. در لبهٔ حوض یک مجسمهٔ خوک قرار داشت که باریکه‌ای آب از دهانش به داخل حوض می‌ریخت. به اتاق کناری رفت. در آنجا هم میزی بود که پشتش مردی، شبیه همانی که در نقاشی روی دیوار بود نشسته بود. پش سر او هم نقشی روی دیوار بود. یک زن، با موهایی سیاه که پیشانیش را پوشانده بودند اما گوشهایش و دو حلقه گوشوارهٔ طلا پیدا بوند.
-رو به مرد گفت:
-تازگیها آهنگر که قسطش رو به تو نداده؟
-نه. اون مشتری تو هست.
-فقط خواستم مطمئن بشم. من می‌رم سراغش.
خیابان با سنگهایی درشت فرش شده بود و به اندازه یک پلهٔ بزرگ پایین‌تر از پیاده‌روها بود. در طرفین خیابان مغازه ها بوند و مردم هم با سایه‌های درازشان از این مغازه به آن مغازه حرکت می‌کردند. از دور صدای کوبیده شدن پتک بر روی آهن می‌آمد. به طرف صدا به راه افتاد. در راه نگاهش به قلهٔ کوهی بود که در امتداد خیابان و در افق قرار داشت.
کمی مانده به آهنگری، در روی خیابان سه تکه سنگ یک خط عابر برجسته درست کرده بودند. هم ارتفاع با پیاده‌روها بوند و فاصله بین هر کدام درست به اندازه یک گام بود که عمداً یا تصادفاً، فرق چندانی نمی‌کند، برابر با فاصلهٔ بین چرخهای یک گاری هم بود. از روی خط عابر برجسته گذشت و به آهنگری رسید. هوای بیرون گرم بود و هوای داخل آهنگری داغ. صدای داخل مغازه آزار دهند بود. صورتش را در هم فروبرد و فریاد زد، آهنگر! آهنگر رویش را برگرداند. صورتش که در برابر آتش سرخ شده بود با دیدن او به یک باره سفید شد.
-شش ماهه که قسطت عقب افتاده.
-یک خورده مهلت بده. این چندماه گذشته کار و کاسبی خوب نبود.
-یعنی الان بهتره؟
-نه. اما قراره بهتر بشه. اگه خدا بخواد، قراره که یک سفارش بزرگ از ارتش بگیرم.
-اگه نگرفتی؟
-می‌گیرم.
-خوب بیا یک کاری بکنیم. من مغازه ات رو عوض طلبت بر می‌دارم. تو هم اون سفارش رو برای من انجام می‌دی.
این را که گفت نیشخندی زد.
-آخه بی مروت، یک خورده دیگه صبر کن. خودت می‌دونی که اون موقع پول رو ازت گرفتم اوضاع خوب بود و فکر می‌کردم می‌تونم پسش بدم.
-خوب، اون موقع اون موقع بود. من پولم رو می‌خواهم. حالا یا با زبون خوش می‌دی. یا ازت شکایت می‌کنم و از اموالت پولم رو بر می‌دارم.
آهنگر ساکت ماند، به او نگاه می‌کرد، به آرامی پتکش از لای انگشتانش لیز خورد و به زمین افتاد. زمین لزید و غرش مهیبی کرد. اما این صدا و لزرش نمی‌توانست از آن پتک باشد. آهنگر همچنان بدون حرکت ایستاده بود. اما او به سرعت از مغازه بیرون آمد. آسمان تاریک شده بود. به قلهٔ کوه نگاه کرد، ستونی از دود از دهانهٔ آن بلند شده بود. همه در حال دویدن بودند. به هم تنه می‌زدند و می‌افتادند. هر کس به دنبال پناهگاهی بود. ذرات خاکستر بر سر و صورتش می‌ریخت. مغازه کنار آهنگری خالی بود. رفت و در گوشه‌ای چمباتمه زد و صورتش با دستانش پوشاند.

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷

یک بسته شکلات

گرمم بود، تنم از عرق نوچ شده بود. باید می‌رفتم دوش می‌گرفتم. ولی فعلاً یک لیوان آب انار خنک بیشتر می‌چسبه. در یخچال رو باز کردم و دنبال قوطی آب انارگشتم. نمی‌دیدمش. اما می‌دونستم که یک قوطی آب انار باز نشده باید یک جایی تو یخچال باشه. یک کم مواد توی یخچال رو جا به جا کردم تا بلکه پیداش بکنم. اما یخچال شلوغ‌تر از اونی بود که بشه چیزی رو توش جابجا کرد. اول باید یک کم یخچال رو خلوت می‌کردم. دست بردم و یک قوطی پنیر رو برداشتم. درش رو باز کردم. باید سفید می‌بود. اما سبز شده بود.. گذاشتمش روی میز. یک قابلمهٔ کوچیک رو برداشتم. دستام رو دورش گرفتم تا کمی خنک شوند. درش رو باز کردم. توش یک گوله برنج ته دیگ شده بود. من که هیچ وقت نمی‌خوردمش، گذاشتمش کنار پنیر. یک بسته نون رو برداشتم. درش رو باز کردم. هنوز بوی الکل نگرفته بود. کپک هم نزده بود. با کمی فاصله از پنیر و قابلمه گذاشتمش روی میز. ظرف عسل رو برداشتم. کی اینو گذاشته تو یخچال؟ گذاشتم روی کابینت کنار یخچال. کره هنوز خوب به نظر می‌رسید، رفت کنار بستهٔ نون. یک پاکت شیر که در باش باز بود، کمی به این ور رو اونور چرخوندمش، هنوز دو روز مونده بود تا تاریخ مصرفش بگذره، رفت کنار نون. یک پاکت شیر دیگه، این یکی تاریخش گذشته بود رفت کنار پنیر و قابلمه. یک دونه سیب سرخ، سالم به نظر می‌رسید، رفت روی بستهٔ نون. آهان! اینم آب انار، برش داشتم. خواستم درش رو باز کنم. اما نه بزار اول کارم رو تموم کنم. گذاشتمش کنار بین قالب کره بستهٔ نون و نگاهم رو دوباره به داخل یخچال برگردوندم. یک قوطی آبی رنگ با نقوش نقره‌ای، درست ته یخچال چسبیده بود به دیوارش، برش داشتم. همین که آوردمش بیرون یک لایه نازک بخار آب روی روکش پلاستیکش نشست. در یخچال رو بستم. از آشپزخونه اومدم بیرون و روی مبل چمباتمه زدم. قوطی شکلات گذاشتم روی زانوهام و چند ثانیه‌ای بهش نگاه کردم. چرخوندمش، تاریخش انقضاش 2007/9 بود.
سرم رو بردم عقب و به مبل تکیه دادم. چشمام رو بستم. سعی کردم قیافه‌اش رو تصور کنم. پوست سفید و صافش، ابروهای خوش فرمش، لبهای سرخش، چشمان ... راستی چشماش قهوه‌ای بود یا عسلی؟ اما هنوز صدای سرما خورده‌اش توی گوشم بود که می‌گفت «بعد از اینکه فکرام رو کردم خودم بهت تلفن می‌کنم». گوش نکردم، بازم هم تلفن کردم، هنوز صداش سرما خورده بود. باز هم همون جواب رو داد. چشمام رو باز کردم. قوطی شکلات رو چرخوندم. دوباره تاریخش رو خوندم. نه خیلی گذشته. بازش کنم یکیش رو بخورم ببینم چی میشه. اما نه. همین رو بهش بدم. می‌خواست قبل از گذشتن تاریخش تلفن بزنه. حالا هم مال اونه، می‌خواد بندازه دور بندازه، می‌خواد بخوره، بخوره. شکلات رو گذاشتم روی عسلی، رفتم روی مبلی که کنار تلفن بود. دفتر چه تلفن رو برداشتم. شماره‌اش رو پیدا کردم. بیق بیق بوق بق بیق ... سریع قطعش کردم. گفته بود که تلفن می‌زنه. من چرا تلفن بزنم؟ گوشی تلفن رو گذاشتم سر جاش. چرا تلفن نزد؟ خوب تلفن می‌زد و می‌گفت نه. شاید روش نمی‌شد بگه نه. خوب بی شعور خودت بفهم که جواب نه است! بلند شدم و شکلات رو برداشتم. رفتم آشپزخونه کنار سطل آشغال. به داخل سطل یک نگاهی انداختم. به اندازهٔ یک قوطی شکلات هنوز جا داشت. اما نه، این شکلات که جایی نمی‌گیره، نگهش دارم. شاید زنگ بزنه. اونوقت این قوطی رو می‌برم می‌دم بهش. شکلات رو گذاشتم روی میز. صندلی رو عقب کشیدم و نشستم. اما اگه می‌خواست زنگ بزنه تا حالا زنگ زده بود. تلفن زنگ زد.
بفرمائید،
سلام،
سلام،
چطوری؟
خوبم. تو چطوری؟
منم خوبم. چند وقته کم پیدایی،
کم پیدائی از شماست،
ما که همیشه سایه‌مون بالاسرتونه.
تا کرم ضد آفتاب هست نیازی به سایه شما نیست. غرض از مزاحمت؟
جمعه می‌یایی بریم کوه؟
نه، حسش نیست.
چرا حسش نیست؟
می‌خوام یک قوطی شکلات بندازم دور.
خوب بنداز دور بعد بیا بریم کوه.
آخه مسئله به این سادگی نیست.
خوب پس بیا بریم کوه این شکلاتت رو هم بیار بخوریم.
اسهال می‌شی.
چرا؟
تاریخ مصرفش گذشته.
خوب پس بندازش دور.
گفتم که به این سادگی نیست.
ببین، تو به شکلاتت برس، من هم میرم یک پایه دیگه پیدا کنم.
خوش بگذره.
خوش که می‌گذره. تو هم ما رو از تصمیمات مهمی که در مورد این شکلات مفلوک می‌گیری با خبر کن.
حتماً.
خدافظ
خدافظ
به آشپز خونه برگشتم. قوطی شکلات رو برداشتم. کاش هوس نکرده بودم یخچال رو تمیز کنم. تازه داشتم فراموشش می‌کردم. برگشتم روی مبل کنار تلفن نشتسم. به تلفن نگاه کردم. گوشی رو برداشتم. دوباره گذاشتم سر جاش. پا شدم رفتم اتاقم. شکلات رو گذاشتم روی میز. کامپیوتر رو روشن کردم. تکیه دادم به صندلی. چشمام رو بستم. دوباره سعی کردم تصورش کنم. چشماش،‌ ابروهاش، روسری آبیش، لبهاش ... شاید این اون نیست. این خیال منه که من فکر می‌کنم اونه. چشمام رو باز کردم. صندلی رو به عقب هل دادم. نیم خیز شدم که پاشم. کامپیوتر روشن شده بود. منصرف شدم. دوبار نشستم. به اینترنت وصل شدم. compose email. آدرسش رو تایپ کردم.
سلام،
خوب حالا چی می‌خوام بهش بگم؟ با لحن اون به خودم گفتم: واقعاً که! یک حرف رو چند بار باید بهت بگم. گفتم که تلفن می‌کنم. اما یک ای میل که اشکال نداشت. این با تلفن فرق می‌کرد.
سلام،
من امروز توی یخچال یک بسته شکلات پیدا کردم که برای تو گرفته بودم. تاریخ مصرفش گذشته. نمی‌دونم باهاش چیکار کنم. بندازمش دور یا بیارم بدم به خودت؟
Discard, are you sure? yes
شکلات رو برداشتم گذاشتم جلوم. باهاش بازی بازی می‌کردم. اصلا یک کار دیگه می‌کنم،
www.blogger.com
پیام جدید، ویرایش HTML،
گرمم بود، تنم از عرق نوچ شده بود. باید می‌رفتم دوش می‌گرفتم. ولی فعلاً یک لیوان آب انار خنک بیشتر می‌چسبه. در یخچال رو باز کردم و دنبال قوطی آب انارگشتم. نمی‌دیدمش. اما می‌دونستم که یک قوطی آب انار باز نشده باید یک جایی تو یخچال باشه. یک کم مواد توی یخچال رو جا به جا کردم تا بلکه پیداش بکنم. اما یخچال شلوغ‌تر از اونی بود که بشه چیزی رو توش جابجا کرد. اول باید یک کم یخچال رو خلوت می‌کردم. دست بردم و یک قوطی پنیر رو برداشتم. درش رو باز کردم. باید سفید می‌بود. اما سبز شده بود....

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

دوازده دقیقه

نرم نرم می‌دوید و تنها سایه‌اش بود که درست در زیرِ پاهایش پا به پایش می‌آمد. از خیابان گذشت و بدون اینکه از سرعتش بکاهد از روی جوب پرید و عرض پیاده رو را طی کرد و یک وری از لای موانعی که دمِ در پارک گذاشته بودند تا موتورها وارد نشود گذشت و به دویدنش در زیر سایه‌ٔ درختان پارک ادامه داد. در پارک دیگر تنها نبود. کمی آنطرف‌تر یک مرد با سبیل جو گندمی روی یک زیر انداز که روی چمنها پهن شده بود به پهلو دراز کشیده بود دستش بالشش بود. کنارش زنی با مانتوی سیاهی که تنگ نبود اما تنگ به نظر می‌رسید نشسته بود و مشغول ریختن باقی‌ مانده غذاها داخل یک کیسهٔ پلاستیکی دسته‌دار بود. نه چندان دور از بساطشان، یک پسر و دختر جوان بدمینتون بازی می‌کردند. پسرک با اینکه کوچکتر بود، هر از چندگاهی سعی می‌کرد زورش را به رخ دخترک بکشد و ضربه‌ای محکم به توپ می‌زد و بازی را خراب می‌کرد.
دونده کمی که جلوتر رفت، مجبور شد از سرعتش کم کند. دو طرف سنگفرش را چند خانواده با فرش و پتو حصیر و انواع و اقسام زیر اندازهایشان گرفته بودند و تنها مسیر کوچکی را آزاد گذاشته بودند که آن هم پوشیده از لنگه کفشها بود. روی زیر انداز اولی یک پیرمرد عینکی با یک کلاه ایتالیایی نشسته بود و مشغول خوردن چای بعد از ناهارش بود. اما زنش داشت با زنی از ساکنین زیرانداز بغلی صحبت می‌کرد. مردِ آن بساط داشت پاشنه‌های کفشش را می‌کشید، و دوتا پسر بچه در فضای باقیمانده از سفره و ظرف و ظروف مشغول شطرنج بازی کردن بودند. اما زیر اندازهای روبروی این دوتا هنوز مشغول خوردن بودند.
با قدمهایی که با دقت بر می‌داشت از ما بین زیراندازها و کفشهای پراکنده در بینشان رد شد. به زمین بازی رسید. با اینکه خیلی به آن نزدیک نبود، اما از همان فاصله هم جوشهای کج و کوله و برشهای بی‌دقت لوله‌های فلزی رنگ و رو رفته و زنگ زده وسایل بازی را می‌دید. زمین بازی تقریباً خالی بود و غیر از یک مادر چادری که طفلش را به بالای سرسره برده بود کس دیگری دیده نمی‌شد. از زمین بازی خالی‌تر، جای دو مجسمهٔ برنجی بود. که تنها یک تخیل قوی می‌توانست بگوید که یکی زن است و یکی مرد. به هر حال، چند وقتی بود که دیگر آنجا نبودند.
بعد از جای خالی آن مجسمه‌ها پل کوچکی بود که از روی استخر پارک رد می‌شد. روی پل یک دختر بچه که تازه راه افتاده بود پاهایش را بر زمین می‌کوبید تا جیک جیک کفشهای جغجغه‌ایش به در آیند. بعد از هر چند ضربه، می‌ایستاد و می‌خندید طوری که معلوم می‌شد فقط چهار دندان بیشتر ندارد. با کمی احتیاط از کنار دختر بچه رد شد. در این لحظه به این فکر می‌کرد که اگر کفشهای او نیز صدا می‌دادند چه سر و صدایی به پا می‌شد. احتمالاً دخترک هم در دل آرزو می‌کرد که کاش می‌توانست مثل او بدود تا صدای جیک جیک کفشهایش از این هم بلندتر شوند.
از پل که رد شد، دید که دست پسر بچه‌ای یک میلهٔ درازی است که به سرش یک چای صافکن بسته‌شده است. پسرک گاه به گاه آنرا در استخر فرو می‌کرد تا شاید بتواند بچه غورباقه‌ای شکار کند. پسرک تنها شکارچی نبود. درست در سمت دیگر مسیر کنار استخر، یک پسر و یک دختر در دو منتها الیه یک نیمکت نشسته بودند. هر دو کمی رو به یک دیگر کج شده بودند و از آن فاصله‌ٔ یکی دو متری دل می‌دادند و قلوه می‌گرفتند. دونده خیلی دلش می‌خواست که کمی فال گوش بایستند اما جلوی خودش را گرفت. نمی‌خواست خلوتشان را شلوغ کند و در ضمن می‌بایست می‌دوید.
بعد از استخر دوباره باغچه‌ها با چمنهای کچلشان شروع می‌شدند. روی یکی از این باغچه‌ها چهار مرد نشسته بودند. سه‌تا از آنها داشتند با هم حرف می‌زدند اما یکی توجهش از حرف آنها به دونده جلب شده بود. مردی که نگاه می‌کرد طوری نشسته بود که انگار روی توالت نشسته. دوتا دستش در حالیکه آرنجهایش را راست نگه داشته بود به زانوهایش تکیه داده بود و از انتهای انگشتان دست راستش دود بلند می‌شد. دونده نگاهی به سیگار کرد. مرد هم نگاهی به دونده کرد. انگار که ته دلش می‌گفت «بابا این دیگه کیه سر ظهری تو ظل گرما داره میدوه». بعد هم با لذت آخرین پک عمیق را به سیگارش زد و با یک ضربهٔ انگشت سبابه باقی مانده سیگار را به وسط سنگفرش پارک پرت کرد.
پیشانیش خیس شده بود. آنقدر که دیگر ابروهایش نمی‌توانستند از چشمانش محافظت کنند. آستین پیراهنش را به کمک ابروهایش فرستاد. به تدریج قدمهایش را کند کرد تا اینکه کاملا از حرکت باز ایستاد، خم شد و دستانش را روی زانوهایش گذاشت. نفس نفس می‌زد. به اندازهٔ کافی دویده بود. بعد از اینکه کمی نفس جا آمد، به سمت لوازم ورزشی پارک رفت. روی سکویی که برای دراز نشست گذاشته بوند دراز کشید. اما علاقه‌ای به نشستن نداشت. از همانجا خیره به آسمانی بود که از لای درختان پدیدار گشته بود. صدای گفتگوی چندتا پسر بچه می‌آمد که یکیشان از فرط چاقی به سختی تعادلش را حفظ می‌کرد. داشتند روی موبایلهاشیان چیزهایی به هم نشان می‌داند و از آن فاصله تنها لغات انجل و دیوید کاپرفیلد تشخیص داده می‌شد. اما برایش مهم نبود که چه می‌گویند. همانطور که خیره به آسمان بود، تمام آنچه که در این دوازده دقیقه دیده بود را در ذهنش مرور کرد. بعد از اینکه ذهنش یک دور کامل دوید، دستش را روی قلبش گذاشت. هنوز تند و تند می‌تپید، لبخندی زد، درست مانند آن کودک. انگار که صدای جیک جیک کفشهایش را شنیده باشد.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

یک داستان بلند، هنوز بی‌نام

مدتهاست که در فکر نوشتن یک داستان بلند هستم. شیوه‌های مختلفی هم برای اینکار وجود دارد. مثلا اینکه بنشینی و ظرف سه ماه قال قضیه رو بکنی. در این مدت هم با هیچکس از داستانت حرف نزنی و تنها بعد از اینکه کارت کامل شد، آنرا رو کنی. این شیوه‌ای است که خیلی از نویسنده‌های حرفه‌ای از آن پیروی می‌کنند.
اما یک مدل دیگر هم می‌شود کار را انجام داد. آنهم اینست که داستان در قسمتهای کوتاه نوشته شود. هر وقت که یک قسمت به پایان رسید، در این وبلاگ منتشر بشود. و بعد برویم سر نوشتن قسمت بعد.
هنوز مطمئن نیستم که کدام شیوه مناسب‌تر است (نظر شما چیست؟).
به هرحال، یک قسمت را نوشته‌ام و در همین وبلاگ گذاشته‌ام. الان هم دارم به قسمت بعدی فکر می‌کنم.
من تصویری کلی از دنیایی که این داستان اتفاق می‌افتد را در ذهن دارم. شاید به نوعی شروعی و پایانی هم برایش تصور کرده باشم. و همینطور چند اتفاقی را که دوست دارم در داخلش جای بدهم. اما هیچکدام هنوز متبلور نشده‌اند و همه قابل تغییر هستند...

جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶

صبح روز عید

خوابِ خواب نبود اما بیدارِ بیدار هم نبود که زنگ خانه را زدند. صدای خروسی برادرش را شنید که گفت:«کیه؟ بفرمائید تو. الان اومدم». زیر لب زمزمه کرد «معلوم نیست که این پسره کی می‌خواد آداب معاشرت یاد بگیره». پتو را به کناری زد و روی تخت نشست. با یک دست موهایش را پشت سرش جمع کرد و با دست دیگر کش را از روی میز کنار تختش برداشت و به دور موهایش پیچید.

هنوز وارد دستشوئی نشده بود که برادرش که برگشته بود با صدای نخراشیده و نتراشیده‌اش داد زد: «مریم! بیا برات یک بسته اورده اند». از شستن صورت منصرف شد،‌ از پله‌ها رفت پایین تا ببیند چه خبر است. پایین که رسید، برادرش با نیشخندی بسته را تحویلش داد. یک جعبه مکعب شکل بود که با کاغذی به رنگ چوب کادو شده بود. روی جعبه یک غنچهء گل سرخ قرار گرفته بود. در زیر غنچه و نزدیک یکی از گوشه‌های جعبه تکه‌ مقوای سفید ساده‌ای بود که رویش نوشته شده بود«عید قربان بر شما و خانوادهء محترمتان مبارک». در پایین آن هم نام سعید به چشم می‌خورد.

کاغذ کادو را پاره کرد تا جعبهء مقواییِ زیرش نمایان شد. درِ جعبه را باز کرد. یک دل در یک کیسهء پلاستیکی شفاف پیچیده شده بود. به آشپزخانه رفت. جعبه و محتویاتش را روی میز گذاشت. درِ کابینت را باز کرد و کباب پز را روی گاز گذاشت و زیرش را روشن کرد. به سراغ کابینت دیگری رفت و یک تخته در آورد. از یکی از کشوها هم کارد و سیخ کباب برداشت.

قلب را روی تخته گذاشت و قطعه قطعه کرد. قطعات را به سیخ کشید، رویشان نمک پاشید، داخل کباب پز گذاشت. وقتی که بوی قلب کباب شده پیچید، سیخ را برداشت و کمی مکث کرد تا خنک شود. بعد با سر انگشتانش یکی از تکه قلبها لمس کرد تا خیلی داغ نباشد و با همان حرکت به آرامی آنرا از سیخ بیرون کشید و در دهان گذاشت. «مممم..... چه خوشمزه‌است!»

دوشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۶

مادر دختر پسر: بوسه

« ... الان هم دارم پایان نامم رو تایپ می‌کنم. آخر این ماه باید دفاع ... » که صدای ترمز شدید آمد و بعد هم تالاپ، که صدای برخورد فولاد با فولاد، فولاد با سنگ یا فولاد با درخت نبود. صدا، صدای برخورد فولاد با گوشت و استخوان بود. مریم رو به دوست تازه‌اش گفت: «من می‌رم ببینم چه خبر شده.» و به سرعت به سمت محل تصادف رفت. یک پیکان قراضه با در باز ایستاده بود. مرد میانسالی داد و هوار می‌کرد و دو دستی بر سرش می‌کوبید. کمی آنطرفتر، جوانکی به پشت نقش بر زمین شده بود. مردم آرام آرام جمع می‌شدند. به سوی مصدوم دوید. بالای سرش که رسید، انگار که خودش را نقش بر زمین می‌دید. سعید بود. نبضش را گرفت، قلبش ایستاده بود. چادرش را از برداشت، لوله کرد و زیر گردن سعید گذاشت. کنارش نشست و شروع کرد به فشردن قلبش. یک دو سه چاهار پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده سیزده چاهارده پونزده شونزده هیفده هیجده نوزده بیست بیست و یک بیست و دو بیست و سه بیست و چاهار بیست و پنج بیست و شیش بیست و هفت بیست و هشت بیست و نه سی. نفس عمیقی کشید، بینی سعید را با دستانش گرفت، لبانش را بر روی لبانش گذاشت و به آرامی در دهانش دمید. سینه‌اش کمی بالا آمد. رهایش کرد. سینه‌اش پایین آمد. دوباره نفس عمیقی کشید و به آرامی هوا را در دهان سعید دمید. هنوز نبضش نمی‌زد. دوباره شروع کرد به ماساژ قلبی. یک دو سه چاهار پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده سیزده چاهارده پونزده شونزده هیفده هیجده نوزده بیست بیست و یک بیست و دو بیست و سه بیست و چاهار بیست و پنج بیست و شیش بیست و هفت بیست و هشت بیست و نه سی. نفس عمیقی کشید، بینی سعید را با دستانش گرفت، لبانش را بر روی لبانش گذاشت و به آرامی در دهانش دمید. سینه‌اش کمی بالا آمد. رهایش کرد. سینه‌اش پایین آمد. دوباره نفس عمیقی کشید و به آرامی هوا را در دهان سعید دمید. هنوز نبضش نمی‌زد. دوباره شروع کرد به ماساژ قلبی. یک دو سه چاهار پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده سیزده چاهارده پونزده شونزده هیفده هیجده نوزده بیست بیست و یک بیست و دو بیست و سه بیست و چاهار بیست و پنج بیست و شیش بیست و هفت بیست و هشت بیست و نه سی. نفس عمیقی کشید، بینی سعید را با دستانش گرفت، لبانش را بر روی لبانش گذاشت و به آرامی در دهانش دمید. سینه‌اش کمی بالا آمد. برخواست. سینه‌اش پایین آمد. دوباره نفس عمیقی کشید و به آرامی هوا را در دهان سعید دمید. هنوز نبضش نمی‌زد. دوباره شروع کرد به ماساژ قلبی. یک دو سه چاهار پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده سیزده چاهارده پونزده شونزده هیفده هیجده نوزده بیست بیست و یک بیست و دو بیست و سه بیست و چاهار بیست و پنج بیست و شیش بیست و هفت بیست و هشت بیست و نه سی. نفس عمیقی کشید، بینی سعید را با دستانش گرفت، لبانش را بر روی لبانش گذاشت و به آرامی در دهانش دمید. سینه‌اش کمی بالا آمد. برخواست. سینه‌اش پایین آمد. دوباره نفس عمیقی کشید و به آرامی هوا را در دهان سعید دمید. هنوز نبضش نمی‌زد. دوباره شروع کرد به ماساژ قلبی. یک دو سه چاهار پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده سیزده چاهارده پونزده شونزده هیفده هیجده نوزده بیست بیست و یک بیست و دو بیست و سه بیست و چاهار بیست و پنج بیست و شیش بیست و هفت بیست و هشت بیست و نه سی. نفس عمیقی کشید، بینی سعید را با دستانش گرفت، لبانش را بر روی لبانش گذاشت و به آرامی در دهانش دمید. سینه‌اش کمی بالا آمد. برخواست. سینه‌اش پایین آمد. دوباره نفس عمیقی کشید و به آرامی هوا را در دهان سعید دمید. هنوز نبضش نمی‌زد. دوباره شروع کرد به ماساژ قلبی. یک دو سه چاهار پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده سیزده ....

شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶

مادر دختر پسر

پسرک توپی زیر بغل داشت و دست دیگرش در دست مادر بود و دست دیگر مادر به دست دخترکی بود. هر سه داشتند به سمت پارک می‌رفتند. امروز بعد از کلی اسرار و التماس بچه‌ها، و غرغرهای همسایهء طبقهء پایین، بچه‌ها را از آن آپارتمان نیم وجبی بیرون آورده بود که کمی ورجه وورجه کنند و خسته شوند تا در خانه آرام بگیرند. به نزدیک پارک که رسیدند، پسرک بی‌قرار دست مادرش را می‌کشید. آنقدر کشید که بالاخره مادر رهایش کرد. دخترک هم به دنبالش رفت.
نزدیک زمین بازی نیمکت خالیی پیدا کرد رو رویش نشست. کیفش را روی نیمکت در کنارش گذاشت. دست کرد داخل کیف و کتابی را بیرون کشید. مدتها بود که شروع به خواندن کتاب کرده بود. اما خیلی کند پیش می‌رفت. آخر تر رو خشک کردن دوتا بچهء سه و چهار ساله اصلاً کار ساده‌ای نبود. حتی با وجود اینکه دیگر کار نمی‌کرد و خانه نشین شده بود، باز هم وقت کم می‌آورد و نمی‌توانست به خودش برسد.
کتاب را باز کرد و رفت سر صفحه‌ای که با یک تکه مقوا نشان کرده بود: دکتر طباطبائی جراح دندان پزشک. این هفته باید می‌رفت که دندانش را پر کند. اینطوری احتمال اینکه فراموش کند کمتر بود.
کارت ویزیت را کمی پایین کشید، این خط را خوانده بود. کمی پایین‌تر، آره همینجا بود ... با یک چشم مشغول خواندن شد. با چشم دیگرش بچه‌ها را می‌پائید. اما زیاد طول نکشید که گیرایی داستان چشم دیگرش را هم به خود مشغول کرد.
سرش را بالا آورد، پسرش داشت دخترک غریبه‌ای را با شدت تاب می‌داد. دخترک ترسیده بود و جیغ و دادش به هوا رفته بود. بلند شد،‌ کیفش را برداشت و به طرف تاب رفت. دست پسرش را گرفت و کنار کشید. بعد هم تاب را به آرامی متوقف کرد. مادر دخترک که به سختی با کفشهای پاشنه بلندش روی شنهای زمین بازی راه می‌رفت از راه رسید. با وجود مسافت کمی که دویده بود یا بهتر بگویم راه رفته بود، نفس نفس زنان غرغر کرد و گفت: «خانم چرا مواظب پسرتون نیستید. این چه طرز بچه تربیت کردنه؟» دخترک هم که پشت مادرش قایم شده بود به پسرک زبان درازی می‌کرد.
نگاهی به مادر انداخت، خیلی دوست داشت که از یک خانمی مثل این خانم بپرسد که چطور وقت می‌کند تا آنقدر به خودش برسد، آنهم برای به پارک آمدن. اما وقت مناسبی برای حل این معما نبود.
معذرت خواهی کرد. اما مادر ول کن نبود. لبخندی زد، و باز از مادر خواست آنها را ببخشد. اما انگار هرچه که او معذرت خواهی می‌کرد، آن مادر پر رو تر و طلبکارتر می‌شد. لبخند روی لبش یخ زد. دست پسرش را گرفت رویش را برگردادند. همینکه دور شد. صدای غرغرها هم قطع شد.
دخترش! تالاپی دلش ریخت. هول هولکی اطراف را نگاه کرد. در زمین بازی اثری از او نبود. پسرش گوشه مانتواش را کشید و به نمیکتی خارج از زمین بازی اشاره کرد. دخترش را دید که روی زانوی خانمی جوان نشسته بود. توپ هم در کنارشان روی نمیکت بود. دست پسرش را کشید. پسرک سعی می‌کرد که با قدمهای کوچکش قدمهای بزرگ مادر را همراهی کند. دو قدم می‌دوید، یک قدم راه می‌رفت.
« تو چرا بدون اینکه به من بگی اومدی اینجا؟» دستان دخترش را گرفت و بغلش کرد. بعد هم رو به آن خانم کرد و گفت: «ببخشید که مزاحم شما شده». زن جوان گفت: « شما ببخشید. باعث شدم که نگرانش بشید. توپش افتاده بود زیر نمیکت، اومد برش داره که با هم دوست شدیم! بهتون تبریک می‌گم، واقعاً دختر قشنگی دارید».
او که کمی آرام شده بود. دست بچه‌ها را ول کرد. هشدار داد که دور نشوند و بعد روی نیمکت کنار آن خانم جوان نشست. چیزی که نیاز داشت یک هم صحبت بود تا کمی درد دل کند.


از دانشگاه داشت به خانه بر می‌گشت. سال آخر بود و باید پایان نامه اش را جمع و جور می‌کرد. روزهایی را می‌گذراند که شروع می‌کنی به شک کردن. روزهایی که با تردید به گذشته‌ات نگاه می‌کنی و سعی می‌کنی که برای آیندهء مبهمت تصمیم گیری کنی.
راهش را کج کرد تا از داخل پارک رد شود. در پارک روی نیمکتی کنارِ زمینِ بازی نشست. کوله پشتیش را روی نیمکت رها کرد ولو شد. با حسرت به زمین بازی نگاه می‌کرد که پر از بچه‌های قد و نیم قد بود. کاش یکی از این وروجکها مال او بود ...
چشمش به پسربچه‌ای افتاد که داشت دخترکی را تاب می‌داد. یاد دوران مهدکودکش افتاد که او بر روی تاب می‌نشست و علی هلش می‌داد. بعضی وقتها هم شیطنت علی گل می‌کرد و او را آنقدر محکم تاب می‌داد که جیغ می‌کشید. سارا جون می‌آمد و تاب را نگه می‌داشت .... راستی علی الان کجاست؟ چه می‌کند؟ جالب می‌شد اگر می‌توانست او را دوباره ببیند. اما اطلاعات کافی نداشت. تنها می‌دانست که نامش علی بود. همین. فکرش رفت به سمت اشخاص دیگری که کنجکاو بود بداند که کجا هستند. مثلا سعید، همان حل تمرین خجالتی که چندان هم خجالتی نبود. یعنی اینکه تنها در برابر او خجالتی می‌شد. انگار که به او به چشم دیگری نگاه می‌کرد. اما در تمام آن یک سال هیچوقت چیزی نگفت و هیچ اقدامی نکرد. کاش می‌شد دوباره او را ببیند، شاید که ایندفعه خجالت نمی‌کشید ....
جیغ و داد دخترکی که تاب می‌خورد او را از رویایش به پارک باز گرداند. «حالا باید ساراجون بیاد» بعد به نرمی لبخند زد نظاره گر ادامهء داستان شد. اما حرکتی در نزدیکیش توجه را از تاب ربود. توپی قل خورد و به زیر نیمکت رفت. بعد دختر بچهء نازی را دید که دوان دوان به سمتش می‌آید. خم شد و توپ را از زیر نیمکت بیرون آورد. توپ را که دودستی گرفته بود روی زانوهایش گذاشت. دخترک جلوتر آمد. خواست که توپش را بردارد. «همینطوری نمیشه! اول باید یک بوسم بدی!» دخترک هم صورتش را کمی کج کرد و لپش را رو به او گرفت. او هم توپ را به کناری گذاشت و دخترک را بلند کرد و روی زانوهایش نشاند. او را بوسید چنان در آغوش گرفت ...
« تو چرا بدون اینکه به من بگی اومدی اینجا؟» سرش را بالا گرفت این جمله را خانمی گفت که دست یک پسر بچه را گرفته بود. به نظر مادرِ بچه می‌رسید. دستان دخترش را گرفت و بغلش کرد. «ببخشید که مزاحم شما شده». او هم پاسخ داد: « شما ببخشید. باعث شدم که نگرانش بشید. توپش افتاده بود زیر نمیکت، اومد برش داره که با هم دوست شدیم! بهتون تبریک می‌گم، واقعاً دختر قشنگی دارید».
مادر که از نگرانی در آمده بود، دست بچه ها را ول کرد. هشدار داد که دور نشوند و بعد روی نیمکت کنار آن خانم جوان نشست. چیزی که نیاز داشت یک هم صحبت بود تا کمی درد دل کند. او هم که با پای خودش آمده بود.


داشت از کنار پارک رد می‌شد. ترجیح داد که راهش را کمی دور کند و قدمی در داخل پارک بزند. از کنار نیمکتی رد شد که دختر و پسری در دو انتهای آن نشسته بودند. پسر که به نوک کفشهایش نگاه می‌کرد، هر از چندگاهی دزدکی نگاهی به صورت دختر می‌انداخت و زود نگاهش را به نوک کفشهایش باز می‌گرداند. انگار که گناهی کبیره باشد.
خودش هم چندان بهتر نبود. یاد مریم افتاد. همان دختری که سر کلاس حل تمرینش می‌آمد. او هم هیچ وقت نتوانست در چشمان مریم خیره شود. هیچ وقت نتوانست با او صحبت کند و حرف دلش را بزند. «راستی الان کجاست؟ چه می‌کنه؟ ازدواج کرده؟ کاش می‌شد که دوباره ببینمش». در خیالات خودش بود تا اینکه جیغ و داد دخترکی که تاب سواری می‌کرد دوباره توجه او را به اطراف برگرداند. باورش نمی‌شد! مریم کنار زمین بازی روی نیمکت نشسته بود. جشمانش برقی زد. ایندفعه دیگر نباید خجالت می‌کشید. باید می‌رفت جلو و سر صحبت را باز می‌کرد. قلبش به تاپ تاپ افتاد و داغی را در گوشهایش حس کرد. دیگر چیزی نمانده بود که به نیمکت برسد. توپی قل خورد و دخترکی به دنبالش آمد. ایستاد. مریم خم شد و توپ را از زیر نیمکت برداشت. بعد هم دخترک را روی زانوهایش نشاند و بوسید. «چقدر این دختر شبیه مریمه ...» خودش را سریع کنار کشید و پشت شمشادها قایم شد. رویای شیرینش خراب شده بود.
نیم خیز چند قدمی رفت و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند از پارک بیرون رفت و پیاده راهی خانه شد. دلش گرفته بود. چیزی که به آن نیاز داشت یک هم صحبت بود. کسی که بتواند با او درد دل کند. اما چنین کسی آنجا نبود.

Photo: Lying by the leaning.

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

آخرین اکتشاف - قسمت دهم : شرابی که مست نمی‌کند

قسمت اول
قسمت قبلی

به هوش آمده بود. نور چشمانش را می‌زد. اما تا جایی که یادش بود هنوز پلکهایش را نگشوده بود، و بهتر دید که همچنان بسته بمانند. خواست دستش را جلوی صورتش بگیرد تا نور کمتر آزارش دهد. اما از پشت به صندلی که روی آن نشسته بود بسته شده بود.
در آن لحظه آزادی آرزوی دومش بود. خواستهء اولش این بود که بداند این چه مخمسه ای است که در آن گرفتار آمده و چرا. بی رمق گفت: « اینجا چه خبره؟»
صدای بمی که اصلاً مهربان به نظر نمی‌رسید جواب داد:«تو دقیقاً همان کاری را کردی که آن فرد اعدامی کرد.»
با تعجب پرسید: «چی؟ مگه من چیکار کردم؟»
صدای سرد خیلی کوتاه جوابش را داد:«سرت را با دست چپت خواراندی.»
هنگ کرد. تاز فهمید به چه جهنمی آمده است. با خود اندیشید:«عجب! پس اگه احتمال خواراندن سر با دست چپ را هم در نظر بگیرم آنوقت احتمالاً مرگهای بی‌علت توجیه می‌شوند. اما حیف که کاغذ و قلم ...»
تاریک شد. هیکل تنومندی در برابر چراغ گرفته بود. تا خواست نفس راحتی بکشد، آن هیکل تنومند یقه‌اش را گرفت و او و صندلی را با هم بلند کرد و توضیح داد: «اما علتی که من اینجا هستم این نیست. خواراندن سرت با دست جپ کافی بود تا بلافاصله بعد از آن اعدام، اعدام شوی. خصوصا که همه چیز مهیا بود». مکثی کرد و بعد ادامه داد: «تو بیش از اندازه شبیه همسر فرمان فرما هستی. می‌خواهیم بدانیم که چرا و چه کسی تو را به اینجا فرستاده. اعتراف کن!»
- به چی اعتراف کنم؟
- تو را تروریستها فرستاده‌اند؟ ما می‌دانیم. تو را تروریستها فرستاند تا در فرصت مناسب به جای همسر فرمان فرما به او نزدیک شوی و نقشهء شومت را اجرا کنی.
گیج شده بود. نمی‌دانست که چه بکند. آیا اگر راستش را می‌گفت باور می‌کردند؟ احتمالاً نه. اما دروغش را هم که نمی‌توانست بگوید. آنرا هم باور نمی‌کردند. اصلاً راست و دروغ فرقی نمی‌کرد. همهء راهها به تخم مرغ ختم می‌شدند. پس تصمیم گرفت راستش را بگوید. از مرگهای بی‌دلیل گفت و از صخه. از سفرش و اینکه همسر فرمان فرما همزاد احتمالی او در این سیاره است. و اینکه اگر او بمیرد احتمالاً همسر فرمان فرما هم خواهد مرد. مدتی سکوت بود. و پس از مدتی سکوت، شلپ! دست سنگینی زیر گوشش فرود آمد. بعد باز جو فریاد زد:«داستان سرایی نکن. لااقل دروغی می‌گفتی که باور کردنی باشد.»
در جوابش گفت: «من جز حقیقت چیزی نگفتم.» و باز هم شلپ!

دیگر نمی‌توانست تحمل کند. با صدایی بی‌حال گفت:«باشه، اعتراف می‌کنم. حقیقت رو می‌گم». بعد شروع کرد به داستانسرایی که چطوری با تابش پرتوهایی یونشگر در خودش به صورت حساب شده‌ای جهش ژنتیکی به وجود آورده تا شبیه همسر فرمانفرما شود و در فرصتی مناسب دخل این دیکتاتو حقیر را بیاورد (در این لحظه بازم شلپ! هرچند که صورتش می‌سوخت، اما دلش لااقل خنک شد). همه چیز نوشته شد و امضاء گشت.

دستها و پاهایش به چهار سو کشیده شده بودند. اینجا دیگر آخر کار بود. و مثل خیلی از همکارانش، در این دم آخر به فلسفه روی آورده بود: «آی نویسندهء ..... این چه بلایی بود که سر من آوردی؟ آخه .... تو هم با این داستانتانت ما رو .... اصلا ببینم توی ... بلدی داستان بنویسی که آخرش ..... نشن؟»
این حرفها را که زد کمی آرام شد. بعد با لحنی آرامتر گفت: « می‌دونم به خاطر وجودم، به خاطر خلقتم باید ازت ممنون باشم. ولی خوب آخه چه وجودی که همش درد و رنج بود. نمی‌دونم شاید هم حکمتی دارد که من عقلم به آن نمی‌رسد.»
و من ساکت نشسته بودم.

احساس کرد که صدای نفس زدنش بلند تر شده. علامت خوبی نبود. یعنی اینکه تصویر و صدایش در استادیوم پخش می‌شد و این یعنی شروع مراسم و شاید آخرین فرصت او. برای همین فریاد زد: «آهای فرمانفرما! همسر تو که همزاد من است شریک زجری خواهد بود که من قرار است بکشم. او نیز خواهد مرد. مرگی به دردناکی مرگ من. شاید آنوقت حرف من را باور کنی.»
فرمانفرما از اینکه تو خطاب شده بود به شدت عصبانی بود. دستور داد که هرچه سریعتر مراسم را آغاز کنند. ذره ذره فشار بیشتر می‌شد و رشته‌های باریکی به دور دانشمند نگون بخت پیچیده بودند تنگ و تنگ‌تر می‌گشتند. دیگر نمی‌توانست تحمل کند، جیغ کشید و نعره زد و فریادش تمام استادیوم را پر کرد. به طوریکه صدای دیگری شنیده نمی‌شد، حتی صدای شخص دیگری که جیغ می‌کشید و نعره می‌زد و فریادش تنها گوی نقره‌ای را پر کرده بود.
فرمانفرما می‌دید که معشوقش چطور دارد زجر می‌کشد و خون از زیر لباسش بیرون زده است. باید اعدام را متوقف می‌کرد تا جان همسرش را نجات دهد. با تمام توان فریاد زد: «اجرای حکم را متوقف کنید!» اما صدای او هم در میان آن همه هیاهو گم شده بود. از بس که این فیزیکدان نازک نارنجی جیغ و داد می‌کرد. بابا یواش! اما صدای من را هم نشنید. اگر کمی کمتر سرو صدا کرده بود شاید اعدام متوقف شده بود. اما همچنان سیمها تنگ و تنگ تر می‌شدند. فرمانفرما دید که چطور انگشتان همسرش از هم جدا شندند و به زمین افتاند. می‌دید که چطور همسرش ملتمسانه فریاد می‌کشد و از او کمک می‌خواهد. از گوی بیرون جهید. به سمت نزدیکترین نگهبان رفت، خلع سلاحش کرد. اسلحه را رو به آسمان گرفت و شلیک کرد.تفنگ خالی بود. یادش آمد که دستور خودش بود. به هولوگرام بالای تخم مرغ نگاه کرد. معلوم بود که نخها به استخوان رسیده‌اند. باید کاری می‌کرد. به سمت اتاق کنترل راه افتاد. که کمی بالاتر از گوی بود. وارد اتاق شد. مسئول اتاق تا فرمانفرما را دید با تعجب از جا برخاست. فرمانفرما فریاد زد: «اعدام را متوقف کنید!»
- ولی قربان این از قدرت من خارج است.
- صدا و تصویر اعدام را قطع کن. تصویر گوی را نشان بده و یک میکروفن به من بده.
دستور سریعاً اجرا شد. فرمانفرما فریاد زد: «من فرمانفرای سخه دستور می‌دهم که اعدام متوقف شود.» در همین زمان بود که هولوگرام گوی به نمایش در آمد. بدن همسرش قطعه قطعه بر کف زمین افتاده بود.

در کنار نهری از آب، درخت بیدی چترش را گسترانده بود. در زیر این چتر، یک صندلی راحتی قرار داشت، در روی این صندلیِ راحتی فیزیکدان ما لمیده بود و مشغول نوشیدن شراب نابی بود که مست نمی‌کرد. دور تا دورش را حوریان ... راستی ما جنسیت این فیزیکدان رو که مشخص نکردیم. مرد بود یا زن؟ به هر حال فرقی نمی‌کند. برابری حقوق و مساوات این حرفها. بگذریم. دور تا دورش را حوریان یا قلمانها گرفته بودند بادش می‌زدند و جامش را پر نگاه می‌داشتند و مشت و مالش می‌دادند و ... این پاداشیست برای شخصیتهای داستانهای ما. چطور بود؟

پایان

پی‌نوشت ۱: شش هزار و سیصد و بیست کلمه، بلندترین داستانم. حس می‌کنم نسبت به نوشتن پایان‌نامه مقاله این جور چیزها هیجان انگیزتر بود. حداقل چندتایی خواننده داشت.
پی‌نوشت ۲: تصویر یک نوازنده که به خانه باز می‌گردد. شاید بشود انعکاس چهرهء من را در قاب ویولون سلش دید.

شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

آخرین اکتشاف - قسمت نهم: نخ دندان را دور انگشتتان نپیچید

قسمت قبلی

جایگاهی که گوی نقره‌ای در آن قرار گرفته بود به آرامی روشن شد، انگار که در فضایی خالی معلق بود. همزمان روشنایی خفیفی بر بالای آن اتاقک تخم مرغی شکل نیز ظاهر شد که بعد از چند باری چشمک زدن به تصویر سه بعدی خیلی بزرگ از سرنشینان گوی تبدیل شد. باور کردنش برایش مشکل بود. یکی از آن دو، همانی که گویا کمی درد می‌کشید، درست شبیه او بود، انگار که داشت در آینه به خودش نگاه می‌کرد.

نفر دیگر، کسی که در سمت راستِ رونوشتِ فیزیکدانمان نشسته بود، برخاست. با سرفهء خیلی خفیفی صدایش را صاف کرد و بعد گفت:«من، فرمان فرمای سخه، آغاز مراسم را اعلام می‌کنم.»
تصویر از آن دو رفت و به جایشان پیکر مردی برهنه که به شکل مردِ ویترویانی آویزان شده بود نمایان گشت. انگار که دستان و پاهایش هر کدام با نخهایی نا مرئی به سوئی کشیده می‌شدند. بیچاره رنگی به رخسارش نمانده بود و سست و بی‌حال به نظر می‌رسید. با کمی دقت می‌شد خطوطی محو را روی بدنش دید. خطوطی که حاصل از فشار نخهایی نازک و نا‌مرئی بوند. انگار که دور تمام بدنش نخ پیچیده بودند و فاصلهء بین هر دو دور نخ پیچیده شده، چیزی در حدود یک سوم شعاع پیچش بود.

خطوط به تدریج پر رنگ و پر رنگتر می‌شدند. تا جایی که می‌شد درد را در چهره‌اش حس کرد. تا جایی که دیگر از بی‌حالی در آمد و به تقلا پرداخت. تا جایی که فریاد دلخراشش روح را سوهان می‌کشید. تا جایی که از محل خطوط خون جاری شد. تاجایی که نخها در بدنش فرو رفتند. تا جایی انگشتانش از بدنش جدا شدند، تا جایی که دست و پایش قطعه قطعه از آن نخهای نا مرئی آویزان گشتند و تا جایی که در آخرین دم، آخرین حلقه هم به دور گردنش تنگ گشت و کارش را ساخت.

مراسم به پایان رسید. چراغها روشن شدند. اما دانشمند ما اما همچنان مات و مبهوت خیره مانده بود و سخت در فکر فرو رفته بود. و مثل همه وقتهایی که سخت در فکر فرو رفته بود، دست چپش را بالا آورد و پس کله‌اش را خاراند. یکی دوباری دستش را در پس کله‌اش بالا و پایین نبرده بود که صدای آژیر بلند شد. همه رویشان را به او برگرداند و یک گوی نقره‌ای با چراغی گردان در روبرویش ظاهر شد. دردی عظیم در وجودش حس کرد و همه چیز ناپدید شد.

قسمت بعدی

پنجشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۶

آخرین اکتشاف - قسمت هشتم: گوی نقره‌ای شباهتی به تخم مرغ ندارد

قسمت قبلی

از جایش بلند شد. پهلویش درد می‌کرد. به طوری که نمی‌توانست راحت راه برود. لنگان لنگان و به آرامی به دنبال جمعیت رفت تا به مرکز پارک، جایی که یک استوانه خیلی بزرگ بود رسید. در پایین استوانه‌ها سوراخهایی بود که مردم از آنها وارد استوانه می‌شدند. او هم مثل بقیه داخل شد.

دهنش باز مانده بود. عظمتش از داخل خیلی بیشتر بود. داخل استوانه دقیقا به شکل یک سهمی‌گونِ کامل بود که وسطش عمیق‌ترین قسمت آن بود. دور تا دورش هم سکوهایی برای نشستن قرار داشتند. از خودش پرسید: «واقعاً چه ورزشی ممکنه در این استادیوم عجیب و غریب انجام بگیره؟». با پهلوی دردناکش به سختی چند پله‌ای بالا رفت و در یک جای خالی به انتظار شروع بازی نشست.

از یکی از سوراخهایی که در پایین‌ترین سطح قرار داشت، درست جایی که مرز بین جمعیت و زمین بازی بود، یک گلولهء بزرگ نقر‌ای رنگ با درخششی آینه‌گون وارد زمین شد. به آرامی به سمت مرکز زمین شتاب گرفت و بعد از چندباری نوسان حول گود‌ترین نقطه، ایستاد. همه ساکت شده بوند و از احدی صدایی در نمی‌آمد. بعد از چند‌ثانیه سکون، گوی نقره‌ای به آرامی شروع به حرکت کرد و با سرعتی ثابت از دیوار استادیوم به سمت حفره‌ای که درست به اندازهء خودش بود بالا رفت. حفره درست در میانه محل تماشاچیان بود. نه آنقدر دور از زمین بازی که جزئیات به چشم نیایند و نه آنقدر نزدیک به زمین بازی که میدان دید محدود باشد، یعنی بهترین نقطهء استادیوم.

گوی که تا نیمه در حفره فرو رفته بود، چند ثانیه‌ای بی‌حرکت ماند. بعد به آرامی شکافی پدیدار شد و نیمهء بالایی گوی به زیر آن رفت. انگار که گویی در کار نبوده است. درون گوی دو نفر نشسته بودند که با باز شدن گوی، ایستادند. و با ایستادنشان، همهء جمعیت حاضر در استادیوم ایستادند. اما گویا یکی از آن دو نفر، همانی که در سمت چپ بود، در ایستادن مشکل داشت و به سختیِ دانشمند ما از جایش بر‌خواست. بعد از اینکه همه ایستادند، اصواتی گوش خراش تمام استادیوم را پر کرد. دانشمند ما هم همینکه خواست گوشهایش را بگیرد، متوجه شد که انگار برای دیگران این صدا خیلی هم دلنواز بود. نباید کاری می‌کرد که متوجه می‌شدند او غریبه است. برای همین به سختی تحمل کرد تا اینکه دوباره سکوت همه‌جا را فرا گرفت، البته به غیر از گوشهای او که هنوز سوت می‌کشیدند. آندو نشستند، همه نشستند. بعد هم به آرامی همه همهء ملایمی در بین جمعیت در گرفت. اما وقتی که کف استادیوم سوراخی باز شد و جسمی به شکل تخم‌مرق بیرون آمد، همه ساکت شدند.

سکوت را فریادی شکست. فریاد از داخل یکی از تونلهای منتهی به زمین بازی می‌آمد و لحظه به لحظه بیشتر می‌شد تا اینکه سه نفر پدیدار شدند. دو نفر در پیش می‌رفتند و نفر سوم را که فریاد می‌کشید و تقلا می‌کرد را به دنبال خود می‌کشیدند. به نزدیکی تخم مرغ که رسیدند، در کوچکی باز شد. جوانک دست بسته را به زور به داخل فرستادند و خودشان هم به دنبالش وارد اتاقک تخمرغی شدند. در بسته شد و صدا قطع.

سکوت همه جا را فرا گرفته بود. حتی چراغهای استادیوم نیز به آرامی ساکت شدند. تنها چیزی که دیده می‌شد خطوطی محو از دو سایهء جنبان بود، سایه آن دو نفر که از اتاقک با حالت نیمه‌دو دور می‌شدند.

قسمت بعدی

شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۶

آخرین اکتشاف - قسمت هفتم: گراف همبند

قسمت قبلی

هرچند که جامعه شناس نبود. اما خوب در یک جامعه که زندگی می‌کرد. مگر می‌شد که بدون شناختن جامعه‌ای، عضوی از آن بود؟ برا همین تصمیم گرفت اندکی در آن حال بماند. تا هم کمی حالش بهتر شود و هم کمی کنجکاویش ارضا شود. از حالت نیم خیز به چهار زانو تغییر وضعیت داد و گوشهایش را تیز کرد.

بیچاره حق هم داشت. آخر مدتها بود که در صخه از این شیوه‌های پیش پا افتاده برای بقای نسل استفاده نمی‌شد. در آنجا یک پایگاه عظیم داده وجود داشت که هر کس که می‌خواست همسر انتخاب کند، به آنجا می‌رفت. در داخل دستگاه الکترومگنتو آنسفلالو نوکلیرگرام می‌گذاشتنش. کار این دستگاه این بود که یک گراف همبند از ذهن شخص بسازد. بعد با نمونه‌گیری از خونش، نقشهء تمام ژنومش را بدست می‌آوردند. اطلاعات مربوط به ژنوم و گراف مغزیش را وارد پایگاه داده می‌کردند تا یک شریک مناسب پیدا شود. اگر هم پیدا نشد، اطلاعات در آن پایگاه ذخیره می‌شد تا هنگامی که یک نمونهء مناسب وارد دستگاه شود. بعضی وقتها این تا وقتی آنقدر طولانی می‌شد که مهلت سیصد و چهل و سه سال و نود و پنج روز و هشت ساعت و بیست نه دقیقه و دوازده ثانیه‌ای به پایان می‌رسید. با این حال، این روش بهترین روش ممکن بود که می‌توانست ازواجی با بیشترین سازگاری ذهنی ممکن ایجاد کند. و از آنجایی که حاصل آمیخته شدن ژنومشان هم شبیه‌سازی می‌شد، این روش تضمین می‌کرد که فرزندانی سالم و با شانس بقای بسیار خواهند داشت که حتی در مواردی ممکن بود سیصد و چهل و سه سال و نود و پنج روز و هشت ساعت و بیست نه دقیقه و سیزده ثانیه زندگی کنند.

- خوب دیگه بسه، پاشو. کلی کار داریم.
- یک خورده دیگه صبر کن. تازه داره به جاهای هیجان انگیزش میرسه.
- بابا مردمِ دو تا سیاره منتظر تو هستند.
- هنوز گیجم، سرم هم درد می‌کنه. یک خورده دیگه صبر کن. می‌خواهم ببینمیم آخر و عاقبت این دوتا چی میشه.
- ببینم، سرت درد می‌کنه یا منتظر آخر و عاقبت اون دوتا هستی؟
- خوب بیشتر حس کنجکاوی دانشمندیم گل کرده.
- که این طور.

شلپ! پسرک مات و مبهوت در حالیکه با یک دستش داشت صورتش را می‌مالید، با افسوس به دخترک نگاه می‌کرد که به سرعت درو می‌شد. چقدر دستان سنگینی داشت.

- خوب دیگه پاشو. تموم شد.
- قبول نیست. تو جر زدی. داشت خوب پیش می‌رفت.
- دیگه روت رو زیاد نکن. هنوز به این سیاره نیومده، داری واسه ما روابط عاشقانه رو هم پیش‌بینی می‌کنی؟
- اصلاً می‌دونی چیه؟ من دیگه برای تو کار نمی‌کنم. هفت قسمت گذشته. هنوز حکمم نیومده. بیمه هم که نیستم. اونم با این کار به این خطرناکی: سفر بین دنیاهای موازی.
- پاشو باز بون خوش برگرد سر کارت. ملت منتظرند.
- من از جام تکون نمی‌خورم. مثلا چی‌کار می‌خواهی بکنی؟

پسرک از جایش بلند شد. خیلی عصبانی بود. باید عقده‌اش را جایی خالی می‌کرد. تنها جای دم دست هم پهلوی فیزیکدان ما بود که میزبان لگد این جوان شکست خورده در عشق شد.

- حالا چرا می‌زنی. باشه بابا. رفتم.
- حالا شدی یک دانشمند خوب. جمعیت رو می‌بینی؟ پاشو برو ببین چه خبره.
- لازم نیست دستور بدی. خودم کارم رو بلدم. تو فقط تایپش کن.

قسمت بعدی

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

آخرین اکتشاف - قسمت ششم: چمن خیلی خیس است

قسمت قبلی

هم همه‌ای بود. هر کسی داشت دلیلی بر له یا علیه فرستادن یک نفر به سخه را برای اطرافیانش بازگو می‌کرد. تق تق تق .... دانشمند داستان ما قلمش را چندباری به لیوان نیمه پر آبش کوبید.

با صدایی که سعی می‌کرد از تمام صداهای موجود در اتاق بلندتر باشد گفت: «همکاران عزیز لطفاً توجه کنید. این همه بحث بی‌مورد است. من خودم داوطلبانه حاضر به انجام این مأموریت هستم. نیازی به این همه فلسفه باز کنی (متضاد فلسفه بافی) نیست. من با کمال میل حاضرم که تمام خطرها را به جان بخرم ». و زیر لب طوری که کسی نمی‌شنوید زمزمه کرد: «که بلکه از ماجرای خواب سر در بیارم».
پیرمردی که در اواخر عمر سیصد و چهل و سه سال و نود و پنج روز و هشت ساعت و بیست نه دقیقه و دوازده ثانیه‌اش بود، صدایش را به اعتراض از میان جمع بلند کرد: «این موضوع چیزی نیست که به اختیار تو یا هر کس دیگری باشد. تنها شوراست که صلاحیت تصمیم گیری در این مورد را دارد. تو جوان و پرانرژی هستی، همینطور هم احساساتی و خام. خهثبتصخهثبت هم که نیستی (خهثبتصخهثبت معادل همان کبری خودمان است). بنابراین شرایط لازم را برای اتخاذ تصمیمی چنان مهم نداری.»
با عصبانیتی که تا کنون نظیرش در صخه دیده نشده بود جلسه را ترک کرد. او توجه به این حرفها نمی‌کرد. انتخابش را کرده بود. نیازی هم به تأیید آنها نداشت. می‌دانست که باید چه کند.

همه جا ظلمات مطلق بود. حس زمان و مکان را از دست داده بود. می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخید. انگار که هزار تکه شده بود که همه جا بود و هیچ جا نبود. از دور نقطه‌ای روشن دید. به پردهء سینما می‌مانست که تصاویر بر رویش حرکت می‌کردند. دو بعدی بود، اما نه. سه بعدی بود، اما گویا او چهار بعدی شده بود برای همین سه بعد برایش مثل دو بعد می‌مانست. از این مشاهدهء جالب سر کیف بود که بنگ .... به زمینِ نه چندان سفتی کوبیده شد.

پسرک با صدایی که سعی می‌کرد خیلی مودبانه باشد پرسید: «من فقط از شما فقط یک سوال می‌پرسم. دوست دارم که که جوابش رو رک و رو راست بدین. نه به من بلکه به خودتون. اگه به من هم گفتین اشکالی نداره. اما حداقل جوابش رو به خودتون بدین. اون سوال هم اینه که اگه من و شما در یک اتاق دربسته باشیم، یا تک و تنها وسط یک جنگل، یا در اعماق یک چاه تاریک، یا در یک قطار متروک، یا در یک انبار سیب زمینی، یا وسط کویر کنار دریاچه نمک، در میان یک بیشه، یا در کلبه‌ای متروک بر بلندای کوه قاف... چه احساسی بهتون دست میده؟ امنیت یا نا امنی؟»
دخترک با صدایی که بوی خجالت می‌داد گفت: «اما شما سوال من رو جواب ندادین».
پسرک در پاسخش گفت: «شما این سوال رو جواب بدین، دیگه هیچ سوال دیگه‌ای مهم نیست. اصلاً هیچ سوال دیگه‌ای وجود نداره که جواب بخواد.»

نیم خیز شد. سردی و خیسی چمنها تا مغز استخوانش رسیده بود. معلوم بود که مدت زیادی در آن وضعیت است. زیر لب غرغر کرد: «این لباسهای سخه‌ای ضد آب نیستند که هیچ، سیستم تنظیم حرارت و اتوماتیک هم ندارن.» بعد هم برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. یک نیمکت بود که در یک انتهایش پسرکی نشسته بود و در انتهای دیگرش دخترکی. مابینشان هم به اندازه پنج شش نفری جای خالی وجود داشت. مانده بود که چرا ایندو با چنان گفتگوی عاشقانه‌ای که با هم دارند، آنقدر از هم دور نشسته‌اند. عجب سیارهء عجیبی بود! خیلی دوست داشت که بماند و یواشکی به این مکالمهء عاشقانه گوش بدهد، اما برای کار مهمتری آمده بود. وقت اینکارها را نداشت، تخصصش را هم نداشت، زیرا که او جامعه شناس نبود.

قسمت بعدی

پی‌نوشت: عکس چمنِ خیلی خیس دم دست نداشم. یک پنجره‌ء اتاقی در یکی از کاخهای آگوستوس قدر. عکس یک کم دست کاری شده.

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

آخرین اکتشاف - قسمت پنجم: توالت فرنگی

قسمت قبلی

دفترش را باز کرد و تند و تند و شروع به محاسبه کرد. صفحه پشت صفحه بود که سیاه می‌شد. دست بردار هم نبود. آخه می‌دونید، اون هم مثل من آدم عجولیه. نمی‌تونه صبر کنه. داستان تو گلوم گیر کرده و دارم خفه می‌شم. نمی‌تونم صبر کنم. من می‌نویسم، دیگه نمی‌تونم منتظر شما بمونم که جواب معما رو پیدا کنید.

نتیجه محاسبه را درشت نوشت، دورش هم یک کادر کشید و هاشور زد. بعد به صندلی تکیه داد و دستهاش رو گذاشت پشت سرش. چشمانش را بست و شروع کرد به مرور کردن فرضیه‌اش: «همه چیز درست در می‌آید، ما در یک فضا زمان چهار بعدی هستیم. این فضا خودش در یک فضای پانصد و دوازده بعدی منهای پانصد و شش بعدی است که می‌شود همان پنج بعد خودمان (در صخه پانصد و دوازده منهای پانصد و شش نمی‌شود شش، می‌شود پنج). حالا ممکن است که جهانهای چهار بعدی دیگری هم وجود داشته باشند که موازی با جهان ما هستند و چون موازی هستند هیچ فصل مشترکی ندارند. از طرفی هم ما که مقید به چهار بعد هستیم، نمی‌توانیم به آن جهانها سفر کنیم یا از وجودشان با خبر شویم. هرچند که ممکن است فاصلهء بین دو جهان خیلی خیلی کم باشد. دست مثل دو کرم خاکی که روی دو سیم برق موازی هستند.
در ظاهر این جهانها از هم کاملاً مستقل به نظر می‌سند. اما به خاطر در هم تنیدگی کوانتومی ممکن است که همبستگیهایی بین این جهانها وجود داشته باشد. این همبستگیها شاید بتوانند اختلاف نرخ مرگ و میر را توجیه کنند. مثلاً اگر کسی در آن جهان موازی بمیرد، در اینجا هم یک نفر خواهد مرد.
شاید حتی بتوان بین این جهانها سفر کرد. کافی است که بتوانیم مکانیزیمی برای تونل زنی کوانتومی از خلاء بین دو جهان پیدا کنیم ... منتهی همهء اینها درست، چطور باقی ملت را قانع کنم؟»

این لحظه نقطهء عطفی در زندگی یک دانشمند است. چطوری دیگران را قانع کنم؟ چطوری چاپش کنم؟ چطوری این داورهای حرامزاده را قانع کنم؟ چطوری دیگران را راضی کنم که به من برای انجام تحقیقاتم پول بدهند و ... جالب اینجاست که هرچه کارت مهم‌تر و بزرگتر باشد، این مرحله سخت‌تر است. اما این فیزیکدان ناقلای ما، بلد بود که چه‌کار کند. هرچه هم قربان صدقه‌اش رفتم که به من هم یاد بدهد، به جایی نرسیدم. ملت دوست ندارند فوت کوزه‌گری را به دیگران یاد بدهند.

خیلی سریع در مرکز تحقیقات مرگهای بی‌دلیل یک آزمایشگاه جهانهای موازی به راه افتاد. یکی از دستاوردهای این آزمایشگاه دروازه بود. دروازه یک چیزی بود شبیه توالت فرنگی که به انبوهی از سیم و لوله و انواع و اقسام تجهیزات آزمایشگاهی وصل بود. کارش این بود که درش را می‌بستند، مختصاتی را به کامپیوتر می‌داند بعد درش را باز می‌کردند و جسمی را که در آن مختصات در جهان موازی بود، از داخلش بر می‌داشتند. البته از این نظر کارش به نوعی برعکس توالت فرنگی بود.

مدتی طول کشید تا مختصات یک سیاره مسکونی را بدست آورند و اولین چیزی که در دروازه ظاهر شد و حکایت از وجود موجوداتی ذی‌الشعور نسبتاً پیشرفته می‌کرد، یک صفحهء دایره‌ای شکل بود. این صفحهء نقره‌ای رنگ، وسطش یک سوراخ داشت، درست به اندازهء انگشت اشاره. این دیسک شبیه نسلی خیلی قدیمی از وسایل ذخیره‌سازی اطلاعات در صخه بود و تنها یک ترا بایت اطلاعات را ذخیره می‌کرد.

البته این انتقال اشیاء کلی هم تفریح بود و خیلی وقتها وسائل جالبی از سخه در دروازه ظاهر می‌شد. مثلاً یک بار یک سری نامهء خانوادگی بدست آوردند. که در یکی از آنها این نوشته شده بود: «همه می‌گفتند که تو به اون خیلی سری، اما من دوسش داشتم». این نامه باعث شد که صخه‌ای‌ها بفهمند با چه موجودات بی‌منطق و ا حساساتی طرف هستند.

خیلی وقتها هم وسائل بامزه‌ای در دروازه ظاهر می‌شد. که متأسفانه از نامبردنشان در این وبلاگ معضورم. اما به هر حال با کمک وسایلی که بدست آمدند، توانستند تخمینی از میزان پیشرفت تکنولوژی و فهم و شعور در سخه بزنند.

- غلط نوشتی
- چی رو غلط نوشتم؟
- صخه با صاد هست. تو با سین نوشتی.
- ببین، این داستان منه. صخه هم اختراع منه. هرجوری که دلم بخواهد می‌نویسمش. تازه، عقل کل، مردم صخه برای چی می‌بایست میزان تکنولوژی در صخه --سیاره خودشان-- را تخمین بزنند؟
- راست می‌گی.
- سخه با سین، اسم این سیارهء جدیده. اصوات سخه خیلی شبیه‌تر به اصوات ما است. بنابراین ایندفعه صخه‌ای‌ها مشکل دارند.

با تخمینی که از میزان پیشرفت تکنولوژی در سخه زدند توانستند بفهمند که میزان مرگ و میر چقدر است. با توجه به همبستگی موجود بین دو سیاره، مقدار پیش بینی نرخ مرگ به مقدار واقعی نزدیک‌تر شد، اما نه دقیقاً. هنوز هم از نه میلیون و چهارصد و بیست هفت هزار و پانصد و سی و شش نفر یک نفر در هر سال می‌مرد که علتش معلوم نبود.

تنها یک راه حل وجود داشت. آنهم این بود که یک نفر را به سخه بفرستند. البته چون این سفر، سفری بس خطرناک و احتمالاً بی‌بازگشت بود، باید اول این مشکل فلسفی را حل می‌کردند که آیا منطقی است برای جلوگیری از یک مرگ در هر سال که به ازای هر نه میلیون و چهارصد و بیست هفت هزار و پانصد و سی و شش نفر اتفاق می‌افتاد، یک نفر را قربانی کنند؟

قسمت بعدی