Thursday، September 15، 2011

همدردی

کمربندت رو باز کن. درش بیار. شلوارت رو عوض کن. شلوار لی قبول نیست. یک پیژامه بپوش.بشین روی صندلی. حالا با کمربندت بزن روی رونت. نه، نشد. محکم‌تر بزن. نه اینطوری نمیشه. فکر کن پای خودت نیست. فکر کن پای یک خائن، یک وطن فروش، یک مزدور اجنبی یا یک قاتل آدم کش است. بزار نفرت تموم وجودت رو بگیره. حالا بزن. آهان بهتر شد. دردت اومد؟ این که چیزی نیست. تازه لحظه آخر یواشش کردی. اما اشکالی نداره، همینم قبوله. حالا پنجاه بار همین کار رو تکرار کن.